close
تبلیغات در اینترنت

نودهشتیا|سایت98ia

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 64
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 15,023
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

برای عضویت در سایت اینجا کلیک کنید.
برای آشنایی با قوانین نوشتن رمان اینجا کلیک کنید.
برای نوشتن رمان اینجا کلیک کنید.
برای ارتباط با مدیران و پرسیدن سوالات اینجا یا اینجا کلیک کنید.
برای رفتن به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید.


کاربران و نویسندگان عزیز: اگر دوست دارید داستانی ماندگار از خودتون داشته باشید ، اما، وقت زیادی ندارید ؛ لطفا به قسمت تایپ رمان نروید !
چون برای نوشتن رمان هر روز باید یک یا دوپارت بگذارید.
پس راه حل چیست؟ شما داستانتون رو به صورت داستان کوتاه یا خاطرات ، یا در یک‌‌ست یا قسمت به قسمت بنویسید .

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه اغاز حیات تابه جایی که خدا میداند

18 بازديد
چهارشنبه 25 بهمن 1396

دوستانی که میخواهند نویسندگی کنن با ایدی تلگرام تماس بگیریند

neil71@

77 بازديد
دوشنبه 13 شهريور 1396

ضعیف هیچگاه نمی تواند ببخشد
چون قدرت تنبیه ندارد.
 بخشش برای موجود قوی است.
 تا در عین قدرت تنبیه
یا انتقام ، ببخشد.

3 بازديد
چهارشنبه 15 فروردين 1397

#پارت_۳

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مـــ‌بانوــــــه

با عجز گفتم:

 

-ارباب نه....من نمیخام غذای سگ بشم، بهم رحم کن....

 

با لگد پرتم کرد عقب و به نگهبانا دستور داد ببرنم تو زیر زمین زندانیم کنن.

 

دوتا غول بیابونی اومدن سمتم.

 

وحشت زده خودم رو کشیدم عقب.

 

یکیشون خم شد و بلندم کرد.

 

هر دوتاشون بازوم رو گرفتن و کشون کشون بردنم سمت زیر زمین.

 

هنوز هم به ارباب التماس میکردم:

 

-ارباب بهم فرصت بده. ارباب اشتباه کردم بهم رحم کن...

 

ارباب بدون کوچک ترین توجهی راهش رو کشید و رفت.

 

نگهابانا از پله ها بردنم پایین و پرتم کردن تو زیر زمین.

 

هق هق گریه ام بلند شد و وحشت زده رفتم سمت در.

 

دستگیرش رو گرفتم و شروع کردم به تکون دادنش.

 

-تو رو خدا در روباز کنید، من دزدی نکردم درو باز کنید!!

 

زیر زمین تاریکه تاریک بود.

 

آب دهنم زو قورت دادم.

10 بازديد
یکشنبه 6 اسفند 1396

#پارت_۲

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مـــ‌بانوـــــه

تقلا کردم انگشتام رو از زیر فشار خارج کنم اما فایده نداشت.

 

وسط گریه شروع کردم التماس کردن:

 

-ای...ارباب غلط کردم تو رو خدا ببخشید....

 

لگد محکی که حواله صورتم شد باعث شد خفه خون بگیرم.

 

گردنبند از دستم افتاد و از درد مچاله شدم تو خودم.

 

یه دفعه ارباب مهرداد خم شد و یقه لباسم رو گرفت.

 

با یه حرکت بلندم کرد و با اخم خیره شد به چشمام.

 

از ترس قلبم تند تند میزد.

 

نمیتونستم نگاه وحشتناکش رو تحمل کنم.

 

با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

 

-موش کثیف حالا دیگه زدیدی میکنی اره؟

 

جوابی ندادم.

 

محکم تکونم داد و گفت:

 

-دِ چرا لال شدی؟

 

حس کردم مهره های کمرم جا به جا شد.

با هق هق گفتم:

 

-ا...ارباب بخدا من دزدی نکردم.

 

یه دفعه دست ارباب رفت بالا تا یه سیلی بکوبه تو صورتم.

 

از ترس چشام رو بستم.

 

ولی دستش تو هوا موند.

 

پوزخندی زد و پرتم کرد رو زمین.

 

-ارزش اینو نداری کتکت بزنم،فقط باید غذای سگ بشی،کاری که با همه خدمتکارای دزد و خیانتکار میکنیم.

 

از ترس بدنم لرزید و خودم رو انداختم روی پای ارباب.

 

نمیفهمیدم چی میگم.

 

همش التماسش می‌کردم.

 

مطمئن بودم کاری رو که بگه میکنه.

10 بازديد
یکشنبه 6 اسفند 1396

#پارت_۲

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مــه بانو🌙

 

تقلا کردم انگشتام رو از زیر فشار خارج کنم اما فایده نداشت.

 

وسط گریه شروع کردم التماس کردن:

 

-ای...ارباب غلط کردم تو رو خدا ببخشید....

 

لگد محکی که حواله صورتم شد باعث شد خفه خون بگیرم.

 

گردنبند از دستم افتاد و از درد مچاله شدم تو خودم.

 

یه دفعه ارباب مهرداد خم شد و یقه لباسم رو گرفت.

 

با یه حرکت بلندم کرد و با اخم خیره شد به چشمام.

 

از ترس قلبم تند تند میزد.

 

نمیتونستم نگاه وحشتناکش رو تحمل کنم.

 

با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

 

-موش کثیف حالا دیگه زدیدی میکنی اره؟

 

جوابی ندادم.

 

محکم تکونم داد و گفت:

 

-دِ چرا لال شدی؟

 

حس کردم مهره های کمرم جا به جا شد.

با هق هق گفتم:

 

-ا...ارباب بخدا من دزدی نکردم.

 

یه دفعه دست ارباب رفت بالا تا یه سیلی بکوبه تو صورتم.

 

از ترس چشام رو بستم.

 

ولی دستش تو هوا موند.

 

پوزخندی زد و پرتم کرد رو زمین.

 

-ارزش اینو نداری کتکت بزنم،فقط باید غذای سگ بشی،کاری که با همه خدمتکارای دزد و خیانتکار میکنیم.

 

از ترس بدنم لرزید و خودم رو انداختم روی پای ارباب.

 

نمیفهمیدم چی میگم.

 

همش التماسش می‌کردم.

 

مطمئن بودم کاری رو که بگه میکنه.

21 بازديد
یکشنبه 22 بهمن 1396

به تلخی نگاه

به سردی کلام

به تاوان جان سوز گناه

سوگند به آخرین موقوفه احساس

که اینجا گورستانی از جنس تنهایی است

زمزمه گوش‌نواز دخترک همان ناله نفرین شده تاریکی است....

مـــــ‌بانوـــــه🌙

خلاصه رمان: رونیا دختر۱۵ساله و رعیت زاده ای که به واسطه خانم بزرگ زن ارباب هیراد میشه تا وارث به دنیا بیاره.... هیراد عاشق زن اولش(ماهیرا ست) اما چون ماهیرا ناباروره، مجبور میشه با رونیا همبستر بشه، در صورتی که هیچ علاقه و احساسی بهش نداره و یک شبه تمام دنیای دخترانه رونیا رو ویران می‌کنه....

📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

#پارت_اول

 

-ناریه پس این دختره کجاست؟

 

زیر راه پله قایم شده بودم و جیکم در نمیوند.

 

-پیداش کنم جوری ادبش میکنم که دیگه از این غلطا نکنه....

 

با این حرف آقا مهرداد زدم زیر گریه.

 

خدایا اشتباه کردم خودت کمکم کن.

 

کل عمارت در به در دنبالم میگشتن.

 

گردنبند رو محکم تو مشتم فشار دادم.

از زیر زاه پله سرک کشیدم.

 

خانم بزرگ روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.

 

هیبتش ترسم رو دو چندان کرد.

 

اگه پیدام کنن کارم تمومه.

 

یک ساعت تمام تو اون جای تنگ موندم تا بیخیالم بشن.

 

وقتی دیدم خبری از آقا مهرداد نیست یواشکی بلند شدم و به در ورودی نگاه کردم.

 

پاورچین پاورچین اومدم تو سالن و یهو شروع کردم به دویدن.

 

هنوز به در نرسیده بودم که یکی از خدمتکار ها داد زد:

 

-اوناهاش، داره فرار میکنه!

 

حس کردم یکی افتاد دنبالم.

 

با همه توانم می‌دویدم، اما هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که چنگی به پشتم انداخته شد و پرت شدم رو زمین.

 

جیغ زدم و خواستم بلند شم اما ارباب پاش رو گذاشت روی انگشت های دستم.

 

از درد آخی گفتم و چشم دوختم به کفش براقی که روی دستم بود.

 

آروم سرم رو بلند کردم و خیره شدم به صورت ارباب.

 

یهو فشار محکمی به دستم وارد کرد که جیغ زدم و صدای گریه ام بلند شد.

 

47 بازديد
جمعه 20 بهمن 1396

زندان بد بود ، هیچ بوی خوشایندی در آنجا وجود نداشت.دیوار های خاکستری و تخت های فلزی و میله هایی که به زندان معنا میدهد...اول کار بود...راه درازی پیش رویم بود و تنها راه آزادی مرگ غیر عمد محسوب میشد....و زمانی پی به عمق فاجعه بردم که نگهبان زندان با صدای خشن و گرفته اش رو به زیردستش فریاد زد: جمشید خاکی ملاقاتی داره...ببرش سالن ملاقات.......

و چه کسی میداند جمشید خاکی در بند 16 زندان سیاسی پلی میشود برای عاشقانه های مرده ی یک زن مو قرمز...

 

14 بازديد
سه شنبه 17 بهمن 1396

خلاصه رمان 

ی دختر ۱۰ ساله ک پدرشو ازدست میده و زندگیش ازاینجا شروع میشه وکلی پیچ وخم داره  

دوس داره ی زندگی اروم داشته باشه ولی هیج وقت نمیتونه 

17 بازديد
جمعه 15 دي 1396



ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir