close
تبلیغات در اینترنت

نودهشتیا|سایت98ia

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 50
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 9
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,005
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 203 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 101 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

برای عضویت در سایت اینجا کلیک کنید.
برای آشنایی با قوانین نوشتن رمان اینجا کلیک کنید.
برای نوشتن رمان اینجا کلیک کنید.
برای ارتباط با مدیران و پرسیدن سوالات اینجا یا اینجا کلیک کنید.
برای رفتن به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید.


کاربران و نویسندگان عزیز: اگر دوست دارید داستانی ماندگار از خودتون داشته باشید ، اما، وقت زیادی ندارید ؛ لطفا به قسمت تایپ رمان نروید !
چون برای نوشتن رمان هر روز باید یک یا دوپارت بگذارید.
پس راه حل چیست؟ شما داستانتون رو به صورت داستان کوتاه یا خاطرات ، یا در یک‌‌ست یا قسمت به قسمت بنویسید .

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه اغاز حیات تابه جایی که خدا میداند

5 بازديد
چهارشنبه 25 بهمن 1396

دوستانی که میخواهند نویسندگی کنن با ایدی تلگرام تماس بگیریند

neil71@

58 بازديد
دوشنبه 13 شهريور 1396

#پارت_۲

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مــه بانو🌙

 

تقلا کردم انگشتام رو از زیر فشار خارج کنم اما فایده نداشت.

 

وسط گریه شروع کردم التماس کردن:

 

-ای...ارباب غلط کردم تو رو خدا ببخشید....

 

لگد محکی که حواله صورتم شد باعث شد خفه خون بگیرم.

 

گردنبند از دستم افتاد و از درد مچاله شدم تو خودم.

 

یه دفعه ارباب مهرداد خم شد و یقه لباسم رو گرفت.

 

با یه حرکت بلندم کرد و با اخم خیره شد به چشمام.

 

از ترس قلبم تند تند میزد.

 

نمیتونستم نگاه وحشتناکش رو تحمل کنم.

 

با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

 

-موش کثیف حالا دیگه زدیدی میکنی اره؟

 

جوابی ندادم.

 

محکم تکونم داد و گفت:

 

-دِ چرا لال شدی؟

 

حس کردم مهره های کمرم جا به جا شد.

با هق هق گفتم:

 

-ا...ارباب بخدا من دزدی نکردم.

 

یه دفعه دست ارباب رفت بالا تا یه سیلی بکوبه تو صورتم.

 

از ترس چشام رو بستم.

 

ولی دستش تو هوا موند.

 

پوزخندی زد و پرتم کرد رو زمین.

 

-ارزش اینو نداری کتکت بزنم،فقط باید غذای سگ بشی،کاری که با همه خدمتکارای دزد و خیانتکار میکنیم.

 

از ترس بدنم لرزید و خودم رو انداختم روی پای ارباب.

 

نمیفهمیدم چی میگم.

 

همش التماسش می‌کردم.

 

مطمئن بودم کاری رو که بگه میکنه.

4 بازديد
یکشنبه 22 بهمن 1396

به تلخی نگاه

به سردی کلام

به تاوان جان سوز گناه

سوگند به آخرین موقوفه احساس

که اینجا گورستانی از جنس تنهایی است

زمزمه گوش‌نواز دخترک همان ناله نفرین شده تاریکی است....

مـــــ‌بانوـــــه🌙

خلاصه رمان: رونیا دختر۱۵ساله و رعیت زاده ای که به واسطه خانم بزرگ زن ارباب هیراد میشه تا وارث به دنیا بیاره.... هیراد عاشق زن اولش(ماهیرا ست) اما چون ماهیرا ناباروره، مجبور میشه با رونیا همبستر بشه، در صورتی که هیچ علاقه و احساسی بهش نداره و یک شبه تمام دنیای دخترانه رونیا رو ویران می‌کنه....

📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

#پارت_اول

 

-ناریه پس این دختره کجاست؟

 

زیر راه پله قایم شده بودم و جیکم در نمیوند.

 

-پیداش کنم جوری ادبش میکنم که دیگه از این غلطا نکنه....

 

با این حرف آقا مهرداد زدم زیر گریه.

 

خدایا اشتباه کردم خودت کمکم کن.

 

کل عمارت در به در دنبالم میگشتن.

 

گردنبند رو محکم تو مشتم فشار دادم.

از زیر زاه پله سرک کشیدم.

 

خانم بزرگ روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.

 

هیبتش ترسم رو دو چندان کرد.

 

اگه پیدام کنن کارم تمومه.

 

یک ساعت تمام تو اون جای تنگ موندم تا بیخیالم بشن.

 

وقتی دیدم خبری از آقا مهرداد نیست یواشکی بلند شدم و به در ورودی نگاه کردم.

 

پاورچین پاورچین اومدم تو سالن و یهو شروع کردم به دویدن.

 

هنوز به در نرسیده بودم که یکی از خدمتکار ها داد زد:

 

-اوناهاش، داره فرار میکنه!

 

حس کردم یکی افتاد دنبالم.

 

با همه توانم می‌دویدم، اما هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که چنگی به پشتم انداخته شد و پرت شدم رو زمین.

 

جیغ زدم و خواستم بلند شم اما ارباب پاش رو گذاشت روی انگشت های دستم.

 

از درد آخی گفتم و چشم دوختم به کفش براقی که روی دستم بود.

 

آروم سرم رو بلند کردم و خیره شدم به صورت ارباب.

 

یهو فشار محکمی به دستم وارد کرد که جیغ زدم و صدای گریه ام بلند شد.

 

15 بازديد
جمعه 20 بهمن 1396

زندان بد بود ، هیچ بوی خوشایندی در آنجا وجود نداشت.دیوار های خاکستری و تخت های فلزی و میله هایی که به زندان معنا میدهد...اول کار بود...راه درازی پیش رویم بود و تنها راه آزادی مرگ غیر عمد محسوب میشد....و زمانی پی به عمق فاجعه بردم که نگهبان زندان با صدای خشن و گرفته اش رو به زیردستش فریاد زد: جمشید خاکی ملاقاتی داره...ببرش سالن ملاقات.......

و چه کسی میداند جمشید خاکی در بند 16 زندان سیاسی پلی میشود برای عاشقانه های مرده ی یک زن مو قرمز...

 

3 بازديد
سه شنبه 17 بهمن 1396

خلاصه رمان 

ی دختر ۱۰ ساله ک پدرشو ازدست میده و زندگیش ازاینجا شروع میشه وکلی پیچ وخم داره  

دوس داره ی زندگی اروم داشته باشه ولی هیج وقت نمیتونه 

3 بازديد
جمعه 15 دي 1396

رمان فراری های جنوب شهر رمان هیجانی زیبا عاشقانه و پلیسی است که در ۴۴۲ صفحه توسط ایلین اریانمهر نوشته شده است!

خلاصه رمان : داستان در مورد افراد خانه ایی در جنوب شهر است ، این خانه متعلق به دو برادر بوده که در یک حادثه تصادف همراه با همسرانشان در تصادف کشته میشوند! اما فرزندانشان هنوز در خانه چشم براهشان هستند...

سالها از این چشم انتظاری میگزرد بچها تبدیل به جوانهایی شدند که برای امرار معاش خود دست به دزدی میزنند!

امیرعلی و مانی محتشم برادرند به همراه دخترعموهایشان گیلدا و رها محتشم! داستان از جایی شروع میشود که این چهارنفر از دزدی خسته شده اند و میخواهند در یک نقشه بزرگ یک ویلا که یک پول میلیاردی در ان خفته است را به سرقت ببرند!

سهند دادور پلیس عاشقی است که به دنبال معشوقه ی شاید دزدش میگردد و پرونده این چهار نفر را برعهده میگیرد!

از طرفی مانی هم به گیلدا علاقه بسیاری دارد...

ببینیم انتهای این ماجرای هیجان انگیز به کجا میرسد ، پیروز داستان کیست؟ مانی یا سهند؟ پلیس یا این چهار نفر؟...

 

44 بازديد
پنجشنبه 7 دي 1396

خوب فکر کنم تا الان فهمیده باشید که کیم من تیدا جانسون هستم تک دختر پدرم یعنی همون اقای جانسون میدونم الان فکر میکنید من دختری اروپایی یا عجیب غریبم یا مثلا قدرت ماورایی دارم ولی جونم باستون بگه که من دختری ایرانیم وهیچ قدرتی ندارم و اگه بخوام خودمو باستون تفصیر کنم من دختری رنگ پریده ام که لبای تقریبا بزرگی دارم و البته خوش فرم با بینی متناسب با صورتم و البته تنها چیزی که شگفت زدتون میکنه چشمامه خوب میگید چرا چون من چشمای بادومی بزرگی دارم که بعضی اوقات بنفش و توسی میشه ولی رنگ اصلی چشمام عسلی تیرس و مژه های خیلی بلندی دارم میدونم الان میگید داره زیادی تعریف میکنه ولی خب چه کنم که راسته شاید دلیل اصلی لینجا بودنم قیافمه وشایدم نههه  خوب داشتم میگفتم :من.... اخ الاهی دستت بشکنه دیوونه روانییی مگه کرم دو سر داری حمله میکنیی کرموو من که میدونم تووو  ادم بشو نیستی هیی بیچاره بارمان زنش جون مرگش شه با ایننن اخلاق گندشششش ) همین که داشتم چرت میگفتم برگشتم ببینم این بوزینه کیه که جرعت میکنه منو بزنه همین که چشمم تو چشای ابیش افتاد یه اه از ته دل کشیدمو تو دلم به بخت خابیدم یه لگد زدم تا خودشو جمع کنه ولی ای دل غافل که دیره همین که یه پلک زدم منفجر شددد اثلا 

بارمان : تیدا دقیقا چرا هیپنوتیزمم کردی کله پوک واقعا من موندم تو کار بابا با این دختر یکی یدونش بخور تو سرملکه ایت وبا پوخند بهم خیره شد و گفت : اوه و همینطور چشمای وزغیت  و فورا در رفت منو که نگو خون داشت خونمو میخرد چطور میتونه از بابایی که فقط دو روز از مرگش گذشته اینجوری بگه واقعا که احمق اوه یادم رفت من یه کار نا تموم دارم که امشب وقت تموم کردنش بود و چه بهتر که از اول صبح سگ اخلاق بشم ولی فعلا وقتش نیست باید اول اروم بشم یه نفس عمیق و شیرجه رو تخت و یوهو هیچی به عشق خودم نفس خودم تخت خوشگلم نمیرسه اخی حالا راحت میخابم راحت راحتتت

8 بازديد
چهارشنبه 6 دي 1396

از قلم : ATISH PARE 

ژانـــــــــــــــر: ترسناک ، هیجانی ، طنـز، احساساتی ، معمایی ، باحال ، تخیلی هاهاها
"""من نحسم"""🎑
همه ی انسان ها همیشه طبق روال زندگیشون پیش میرن و دنبال کار خودشونن ینی اصلا کسی دنبال کارای دیگری و خطری نیس و کلا مردم کلمه ای به اسم هیجان رو فراموش کردن و زندگی روز مره و تکراری و تکراری و تکراری ! 
ولی از همین الان بگم من جزء دسته ی این ادما نیستم و حتی تو داستانامم کلمه ای به اسم هیجان دیده میشه 
خب شاید بگید این رمانی که نوشته چطوری ترسناک شده وقتی حرفای طنزداری هم نوشته؟ 
خب اینم بگم که من اگه صدبار خودمو بکشم و یا حتی تهدید جانی هم منو بکنن که باید رمان غم انگیز بنویسی و طنز ننویسی ، نمیتونم 
اصلا نمیتونم
پس رمان من هم طنزه هم ترسناک
کلا میدونین چیه از خوندنش پشیمون نمیشید مطمئنم 
چون تخیل من تو این داستان دخالت داره و خواهد داشت و همچنین ترس و هیجان ، طتزم که جای خود دارد تو رمانم جاهایی هست که گاهی از ترس میلرزین و گاهی از خنده میمیرین
به هر حال اها اینم بگم که این رمانمو جزء رمان های تخیلی و خرافاتی حساب نکنین چون غیر ممکن همیشه ممکن میشه و هیچ چیز غیر ممکنی تو دنیای ما انسان وجود نداره
تو قصمون یه نفر یا شایدم صد نفر جزء مردم عادی نیستن مثلا این که اونا دنبال هیجانند و یا ..شایدم نیستند و ناخواسته قاطی این مسئله شدن 
اره بهتره بگم ناخواسته قاطی شدن چون ...
داستان ما در مورد دختریه به اسم دلارا که اتفاقای خیلی عجیب و غیر قابل باوری واسش اتفاق میوفته و این اتفاقات بعد از اجبار کردن خانوادش و کل خاندانش که باید رشتتو عوض کنی و به این دانشگاه بری و کلا هوتوتو
از اونجایی که این دختر خیلی شر و شیطون و صد البته فضووووله بعد از اینکه به دانشگاه تو یه روستا منتقل میشه ، سردر میاره که چرا خانوادش به اجبار فرستادنش و اینجا و کلی چیزای دیگه 
اینم بگم که تو این دانشگاه علاوه بر دخالت انسان ها ارواح هم گرفتار میشه 
و اون دوستای زیادی پیدا میکنه و مهمترینشون پرهامه که بیشتر دشمنن تا دوست
خب بریم سراغ مقدمه فقط کفتون نبره
مقدمه: 
انگاه که جسم جان میدهد و تنفس اخرش را میکشد 
کودکی متولد میشود 
انگاه که فرد جان میدهد 
کودکی پر نشاط متولد میشود و ....
روح در عذاب است
آری روح در عذاب است 
ارواحان به این نوع کودکان میگویند 
"متولدین نحس"
ولی...
چه شده انسان ها هم به این ها میگویند متولدیــــــــــــــن نحــــــــــس؟!
(خودتون بخونید و بفهمیــــــــــــد)
شخصیت های اصلی : دلارا ، پرهام ، دریا ، سهیل ، ترلان ، هیراد ، سروین ، مهراد
شخصیت های مجهول: میترا ، رکسانا ، اتریسا ، نیما ، یزدان ، ارسان ، میلاد ، کیانا ، کیوان ، گیتی ، شاهین ، پروفسور مهدوی ، پروفسور آنالیزا ، پروفسور نیایش ، دکتر بینا، دکتر رحمتی ، دکتر رحیمی ، دکتر راد ، مدیر سروی ، معاون کریمی ، معاون رسولی 
شخصیت های اصلی ماوراء : یونا ، جیکوب ، الیزابت ، کوین ، فلورا ، مکس ، کیرا ، جک
شخصیت های مجهول ماوراء: ـ جیمز ـ سیندیا ـ سانیسا ـ اندرا ـ کاترین ـ کایلا ـ نیکلاس ـ نیکل ـ جیمی ـ جیلی ـ جولی ـ جولیا 
(((🎐ℳσイムvムŁŁ£のɨŋ£ ŋムԋSS🎐)))
(((のŁムЯム 💔&💘 ΡムЯԊムო)))
{(((مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن نحسم؟¿ 
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن کیم؟¿
اصلا.... هر کی که هستم ..اینو میخوام بدونم که ....¡
<<<چــــــــــــــــــــــــــــــــرا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن¿¿¿¿¿¡¡¡¡¡¡>>>)))}
 

12 بازديد
سه شنبه 7 آذر 1396



ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد