close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 2

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 36
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 14,995
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

روبه دایی گفتم:اما دایی من هواسم نبود شماکه منو میشناسید. دایی بااخم روبه من گفت:توبروبالا پانیذ...گفتم:امادایی.....بلندگفت:گفتم بروبالا.بابغض نگاهش کردم وبی حرف رفتم بالا تواتاقم. دررومحکم پشت سرم بستم...روی تخت درازکشیدم ودستم وگذاشتم زیرسرم به عکسم که به سقف درست بالای سرم زده بودم نگاه کردم یه عکس دسته جمعی منومامان وبابا دقیقا روزتولدم من بایه لباس پف دارصورتی ودماغ کیکی مامان بایه لباس مشکی که نفس گیرشده بود وباباهم بامن ومامان ست شده بود کت وشلوار مشکی وپیراهن صورتی...اون روز بهترین روزدرکنارخانواده ام بودهمچنین اخرین تولدم درکناراونا...دقیقا شانزده سالم بودبادایی اینارفتیم دبی وقتی وسط های مسافرت بودکه یکی زنگ زدونمیدونم چی گفت که دایی که یه مردمغرور محکمه اعصابش ریخت بهم ومن برای اولین باراشک توی چشم هاشودیدم...دایی خیلی سریع برای همه مون بلیط گرفت وبرگشتیم...وقتی من رفتم خونه امون همراه دایی هیچی نبود جزیه مشت خاکسترواجرسوخته من اول تعجب کردم اما بعد فهمیدم دوهزاریم افتادکه خونه امون سوخته برای چی شونمیدونستم واون موقع فقط داشتم توی اون خرابه ها دنبال مادرپدرم میگشتم که دایی گفت:نگرد دایی نگرد...اونااینجا نیستن باید بریم سردخونه. رعشه به تنم افتاد بااون سن کمم خوب میدونستم سردخونه ینی چی وبرای چیه بابدنی لرزان وصدای بدترگفتم:برای چی سرد خونه.دایی گفت:بریم خودت میفهمی واین شدکه مارفتیم سردخونه ومن ازاونجا دقیقا تادوماه باهیچکس حرف نمیزدم شوک بدی بهم وارد شده بود من به هیچ وج فکرنمیکردم صورت قشنگ مادرم روکه همیشه گرم وروشن بود این بارسرد ویکم کبودببینم...هیچوقت نزاشتم دایی به درستی برام توضیح بده که چی شده چون تاب وتوانش رونداشتم فقط تااینجامیدونم که خونه به خاطرسهل انگاری اشپزاتیش گرفته...همین.
به خاطریه سهل انگاری وهواس پرتی زندگیم نابود شد...ازاون روز من اومدم خونه ی دایی موندگار شدم وقتی ازافسردگی بیرون اومدم وحالم خوب شد سوگل زن دایی حسام اومد تواتاقم وگفت:ببین دختره ی مارموزفک نکن نمیفهمم که این کارهارومیکنی تامحبت حسام روتصاحب شی...نه خیرمن خوب میفهمم پس به نعفته که دست ازاین کارات برداری...درضمن اگه اینجا غذالباس وپول میخوای باید کارکنی فهمیدی...به حسامم میگی خودت دلت میخواد.
گستاخانه بهش توپیدم:نه برای چی دروغ بگم وقتی داری بهم زورمیگی من کارنمیکنم به هیچ وج بعدشم انقد برای دایی عزیزهستم که بدون این فیلم اومدنا هم بهم محبت کنه. یه هوسوگل به سمتم هجوم اورد وموهام وگرفت تودستش وهی سرم وتکون میداد توی صورتم غرید:توغلط کردی کاری روکه بهت گفتم انجام نده تابلایی سرت بیارم که دوباره تادوماه لال شی ومن بی توجه به حرفش دست به سیاه وسفید نزدم تااینکه یه شب حس کردم یکی خودشوانداخت روم وبالشت روگذاشت روی صورتم اماتاخواستم کاری کنم صدای نحسش روشنیدم که گفت:بهت گفته بودم کاری میکنم تادوباره تادوماه لال شی. قلبم داشت میزداردهنم بیرون ومن انقدازش ترسیدم که بدون حرف فرداش شروع به کارکردم براش....
یه نفس عمیق کشیدم تابتونم بغضم رومحارکنم که نکنه یه وقت بریزه پس فردایه مهمونی دارن که من نقش ساقی روتوش دارم.

19 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir