close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 2
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 2

روبه دایی گفتم:اما دایی من هواسم نبود شماکه منو میشناسید. دایی بااخم روبه من گفت:توبروبالا پانیذ...گفتم:امادایی.....بلندگفت:گفتم بروبالا.بابغض نگاهش کردم وبی حرف رفتم بالا تواتاقم. دررومحکم پشت سرم بستم...روی تخت درازکشیدم ودستم وگذاشتم زیرسرم به عکسم که به سقف درست بالای سرم زده بودم نگاه کردم یه عکس دسته جمعی منومامان وبابا دقیقا روزتولدم من بایه لباس پف دارصورتی ودماغ کیکی مامان بایه لباس مشکی که نفس گیرشده بود وباباهم بامن ومامان ست شده بود کت وشلوار مشکی وپیراهن صورتی...اون روز بهترین روزدرکنارخانواده ام بودهمچنین اخرین تولدم درکناراونا...دقیقا شانزده سالم بودبادایی اینارفتیم دبی وقتی وسط های مسافرت بودکه یکی زنگ زدونمیدونم چی گفت که دایی که یه مردمغرور محکمه اعصابش ریخت بهم ومن برای اولین باراشک توی چشم هاشودیدم...دایی خیلی سریع برای همه مون بلیط گرفت وبرگشتیم...وقتی من رفتم خونه امون همراه دایی هیچی نبود جزیه مشت خاکسترواجرسوخته من اول تعجب کردم اما بعد فهمیدم دوهزاریم افتادکه خونه امون سوخته برای چی شونمیدونستم واون موقع فقط داشتم توی اون خرابه ها دنبال مادرپدرم میگشتم که دایی گفت:نگرد دایی نگرد...اونااینجا نیستن باید بریم سردخونه. رعشه به تنم افتاد بااون سن کمم خوب میدونستم سردخونه ینی چی وبرای چیه بابدنی لرزان وصدای بدترگفتم:برای چی سرد خونه.دایی گفت:بریم خودت میفهمی واین شدکه مارفتیم سردخونه ومن ازاونجا دقیقا تادوماه باهیچکس حرف نمیزدم شوک بدی بهم وارد شده بود من به هیچ وج فکرنمیکردم صورت قشنگ مادرم روکه همیشه گرم وروشن بود این بارسرد ویکم کبودببینم...هیچوقت نزاشتم دایی به درستی برام توضیح بده که چی شده چون تاب وتوانش رونداشتم فقط تااینجامیدونم که خونه به خاطرسهل انگاری اشپزاتیش گرفته...همین.
به خاطریه سهل انگاری وهواس پرتی زندگیم نابود شد...ازاون روز من اومدم خونه ی دایی موندگار شدم وقتی ازافسردگی بیرون اومدم وحالم خوب شد سوگل زن دایی حسام اومد تواتاقم وگفت:ببین دختره ی مارموزفک نکن نمیفهمم که این کارهارومیکنی تامحبت حسام روتصاحب شی...نه خیرمن خوب میفهمم پس به نعفته که دست ازاین کارات برداری...درضمن اگه اینجا غذالباس وپول میخوای باید کارکنی فهمیدی...به حسامم میگی خودت دلت میخواد.
گستاخانه بهش توپیدم:نه برای چی دروغ بگم وقتی داری بهم زورمیگی من کارنمیکنم به هیچ وج بعدشم انقد برای دایی عزیزهستم که بدون این فیلم اومدنا هم بهم محبت کنه. یه هوسوگل به سمتم هجوم اورد وموهام وگرفت تودستش وهی سرم وتکون میداد توی صورتم غرید:توغلط کردی کاری روکه بهت گفتم انجام نده تابلایی سرت بیارم که دوباره تادوماه لال شی ومن بی توجه به حرفش دست به سیاه وسفید نزدم تااینکه یه شب حس کردم یکی خودشوانداخت روم وبالشت روگذاشت روی صورتم اماتاخواستم کاری کنم صدای نحسش روشنیدم که گفت:بهت گفته بودم کاری میکنم تادوباره تادوماه لال شی. قلبم داشت میزداردهنم بیرون ومن انقدازش ترسیدم که بدون حرف فرداش شروع به کارکردم براش....
یه نفس عمیق کشیدم تابتونم بغضم رومحارکنم که نکنه یه وقت بریزه پس فردایه مهمونی دارن که من نقش ساقی روتوش دارم.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 27
باردید دیروز : 127
گوگل امروز : 2
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 231
بازدید ماه : 712
بازدید سال : 712
بازدید کلی : 11,497

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید