close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 3

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 89
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 10
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,044
کاربران آنلاين در سايت : 2
banafsh
elham
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 204 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 107 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

صبح که بیدارشدم رفتم حموم یه دوش گرفتم...کنارلبم پاره شده بود.لباس پوشیدم ورفتم پایین مثله همیشه صبحانه رواماده کردم ویکی یکی اومدن پایین. سوگل بانفرت ازم روگرفت وباتشر گفت:یه چای بریز برام. دایی گفت:پانیذ جان یه چای دبش براداییت بریزکه صبح پنج شنبه ای حسابی میچسبه.
بالبخندبراش چای ریختم وبعدبراسوگل تاخواستم بشینم آرشین خانوم باوضعی خواب الود یه لباس خواب ساتن بلندتشریف فرماشد. گفت:پاشو یه چای بریزعقلت نمیکشه. گفتم:کوبزاربرسی ازراه بعد دستوربده. آرشین بعدسلام نشست روی صندلی وگفت:زیادحرف نزن کاری روکه گفتم بکن.بانفرت ازش روگرفتم ویه چای ریختم وتقریباپرت کردم جلوش خودم به شخصه دیدم آرشین باارنجش دورازچشم بقیه کاری کردتاچای بریزه رومیز بعدهم دادوهوار راه انداخت وگفت:دختره ی احمق...سوختم داری چه غلطی میکنی...ببین بابا ازعمداون کارکرد تامن بسوزم.به سوگل نگاه کردم داشت با بدجنسی وخباثت نگاه میکرد...گفتم:اگه کسی ندیدمن که دیدم باارنجت زدی به استکان چای تاازعمدمنوپیش دایی خراب کنی....من اگه بخوام اذیتت کنم مطمئن باش ازاین کارای خاله زنک بازی مثل تومادرت استفاده نمیکنم.آرشین داشت ازحرص میترکید منم ریلکس نشستم که ارشین بلندشدوگفت:دیگه میلی به صبحانه ندارم...ورفت.
دختره ی افاده ای احمق فک کرده دیگه مثله سابق میترسم وخجالتیم واون هرغلطی که بخوادمیتونه بکنه...بی خیال صبحانه ام روخوردم و،وقتی رفتن بیرون منم میزوجمع کردم...
********************************
ازحموم که بیرون اومدم موهای بلندقهوه ای موخشک کردم یه کت ودامن گلبهی وسفید پوشیدم موهام لخت بودن وبلند وهمون جوررهاکردم یه رژگلبهی هم به لب های خوش فرمم زدم ودورچشم های درشت کشیده ام روسیاه کردم به ریمل احتیاجی نداشتم چون مژه هام پروبلندبودن...یه نگاه کلی به خودم انداختم واخرسرکفش های پاشنه بلندمشکی موهم پام کردم ورفتم بیرون همه جای خونه میزوصندلی چیده بودن دایی منودید وبه سمتم اومد. منم رفتم پایین دایی بغلم کردوباصدایی که کمی لرزش درش حس میشد گفت:گاهی وقت هامنویاد رکسانا میندازی...وپیشونیم وبوسید. یه لبخندبه این محبتش کردم وهیچی نگفتم.دایی گفت:متاسفم که امشب باید توی مهمونی ساقی باشی....سوگل زن دایی خوبی برات نبوده ونیست وهرکارکردم نتونستم راضیش کنم که ازاین تصمیم که توساقی نباشی بیادپایین.دستش روگرفتم وگفتم:مهم نیست دایی چون من شماومحبت تون رودارم...پس خودم وخودتون روعشق است دایی جون.دایی فقط یه لبخندزدوهیچی نگفت

8 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد