close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 3
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 3

صبح که بیدارشدم رفتم حموم یه دوش گرفتم...کنارلبم پاره شده بود.لباس پوشیدم ورفتم پایین مثله همیشه صبحانه رواماده کردم ویکی یکی اومدن پایین. سوگل بانفرت ازم روگرفت وباتشر گفت:یه چای بریز برام. دایی گفت:پانیذ جان یه چای دبش براداییت بریزکه صبح پنج شنبه ای حسابی میچسبه.
بالبخندبراش چای ریختم وبعدبراسوگل تاخواستم بشینم آرشین خانوم باوضعی خواب الود یه لباس خواب ساتن بلندتشریف فرماشد. گفت:پاشو یه چای بریزعقلت نمیکشه. گفتم:کوبزاربرسی ازراه بعد دستوربده. آرشین بعدسلام نشست روی صندلی وگفت:زیادحرف نزن کاری روکه گفتم بکن.بانفرت ازش روگرفتم ویه چای ریختم وتقریباپرت کردم جلوش خودم به شخصه دیدم آرشین باارنجش دورازچشم بقیه کاری کردتاچای بریزه رومیز بعدهم دادوهوار راه انداخت وگفت:دختره ی احمق...سوختم داری چه غلطی میکنی...ببین بابا ازعمداون کارکرد تامن بسوزم.به سوگل نگاه کردم داشت با بدجنسی وخباثت نگاه میکرد...گفتم:اگه کسی ندیدمن که دیدم باارنجت زدی به استکان چای تاازعمدمنوپیش دایی خراب کنی....من اگه بخوام اذیتت کنم مطمئن باش ازاین کارای خاله زنک بازی مثل تومادرت استفاده نمیکنم.آرشین داشت ازحرص میترکید منم ریلکس نشستم که ارشین بلندشدوگفت:دیگه میلی به صبحانه ندارم...ورفت.
دختره ی افاده ای احمق فک کرده دیگه مثله سابق میترسم وخجالتیم واون هرغلطی که بخوادمیتونه بکنه...بی خیال صبحانه ام روخوردم و،وقتی رفتن بیرون منم میزوجمع کردم...
********************************
ازحموم که بیرون اومدم موهای بلندقهوه ای موخشک کردم یه کت ودامن گلبهی وسفید پوشیدم موهام لخت بودن وبلند وهمون جوررهاکردم یه رژگلبهی هم به لب های خوش فرمم زدم ودورچشم های درشت کشیده ام روسیاه کردم به ریمل احتیاجی نداشتم چون مژه هام پروبلندبودن...یه نگاه کلی به خودم انداختم واخرسرکفش های پاشنه بلندمشکی موهم پام کردم ورفتم بیرون همه جای خونه میزوصندلی چیده بودن دایی منودید وبه سمتم اومد. منم رفتم پایین دایی بغلم کردوباصدایی که کمی لرزش درش حس میشد گفت:گاهی وقت هامنویاد رکسانا میندازی...وپیشونیم وبوسید. یه لبخندبه این محبتش کردم وهیچی نگفتم.دایی گفت:متاسفم که امشب باید توی مهمونی ساقی باشی....سوگل زن دایی خوبی برات نبوده ونیست وهرکارکردم نتونستم راضیش کنم که ازاین تصمیم که توساقی نباشی بیادپایین.دستش روگرفتم وگفتم:مهم نیست دایی چون من شماومحبت تون رودارم...پس خودم وخودتون روعشق است دایی جون.دایی فقط یه لبخندزدوهیچی نگفت

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 33
باردید دیروز : 127
گوگل امروز : 2
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 237
بازدید ماه : 718
بازدید سال : 718
بازدید کلی : 11,503

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید