close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 5
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 5

به دایی نگاه کردم حرف وتحمت ارشین برام اندازه ی مگس هم ارزش نداشت اما دایی....دلم نمیخواست درباره ام فکربدکنه.دایی عصبانی واشفته به سمتم اومد توی یه قدمیم ایستاد وزل زدتوی چشم هام خیره داشت نگاهم میکرد...زبون بازکردم وگفتم:دایی،به خـ.....یه طرف صورتم به شدت سوخت وپشت سرش طرف چپ صورتم وهمین طورسیلی های پیاپی...به چه جرم داشتم سیلی میخوردم...به جرم بی گناه بودن یا عریان بودن...چرادایی نزاشت حرفم تموم شه؟چرا داره بابغض وعصبانیت سیلی میزنه...خم به ابرم نیاوردم ودادزدم:بزارحرفم وبزنم دایی...اون طورکه فک میکنین نیست.دایی ازسیلی زدن دست کشیدودادزد:پس چه طورفکر کنم وقتی خودم اتفاقات رودیدم...وای خدامن جواب رکساناروچه طوری بدم چرا....چررررررررررا...چراتوی تربیتت کم گذاشتم چی کم داشتی که به این راه کشیده شدی...هااااااااااااااااان...فکرابروم رونکردی نه...ازکی فقط بگوچند وقته وچندباره...
بابغض نگاهش کردم وگفتم:دایـــی. دادزد:خفه شو...فقط بگوبارچندمته.به پاش افتادم وگفتم:به خدابه قران به کسی که میپرستی من میخواستم برم حموم که اون پسراومد تواتاق. ارشین دادزد:خفه شو...سیاوش اهل این چیزانیست توانداختیش تودام دیدم که بهش زل زده بودی...جیغ کشیدم:تویکی زرمفت نزن دروغ گو....چه طورمیتونی این قدر راحت دروغ بگی واین قدربی رحم باشی.
به دایی نگاه کردم وگفتم:دایی به خدادارم راست میگم باورکن شماتاحالا ازم دروغ نشنیدی شنیدی.دایی پشتش روکردسمتم وگفت:هواستون باشه این ماجرا همین جادفن میشه اگه بفهمم توسوگل جایی پیش کسی ازاین قضیه حرفی زدی روزگارت روسیاه میکنم...درضمن اخرهفته ی دیگه خواستگارمیادبرای پانیذکه چه بخوادچه نخوادباخواستگارش ازدواج میکنه.
گفتم:نه نــــــــه...دایی،دایــــــــــــــــــی.اما نه کسی به اسم دایی جواب دادنه برگشت....روی دوزانوافتادم وهق هق ازسرگرفتم ارشین وسوگل هم همراه دایی رفتن بیرون...دادزدم:خدالعنتت کنه ارشین خدالعنتت کنه پانیذ.
بادستم صورتم روپوشوندم وزارزدم به حال زارم.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 79
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 156
بازدید ماه : 637
بازدید سال : 637
بازدید کلی : 11,422

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید