close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 6
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 6

یک هفته بعد:
به صورت لاغرشده ام توی اینه نگاه کردم...زیرچشم هام گودافتاده بود...دیگه خبری ازاون پوست سفید وشفاف نبودالان من تنهاچیزی که میدیدم یه صورت لاغروزردبود.بی هیچ ارایشی یه سلوارجین مشکی بایه بلوزسفید موهاموبالای سرم جمع کردم...ازاون شب لعنتی یه هفته گذشته ومن ازاون شب نه باکسی حرف زدم نه رفتم بیرون غذاهم گه گاهی میخورم که نمیرم دایی حتی نگاهم نمیکنه چه برسه بخوادحرف بزنه ودوردورسوگل ودخترشه....امشب همون شبیه که دایی گفته بود...شب خواستگاری...سرم روبالاگرفتم وابدهنم روقورت دادم تاازشکستن بغضم جلوگیری کنم. یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم اروم باشم...رفتم پایین پایین رفتنم همانا زنگ زدن خونه همانا سریع وفتم تواشپزخونه کمی بعدصدای احوال پرسی میومد...ازصدافهمیدم یه نفره پس چای ریختم وباصدازدن سوگل رفتم توسالن...سربه زیرسلام کردم وچای تارف کردم سینی روجلوی دایی گرفتم ودایی سرد یه استکان بدون اینکه نگاهم کنه برداشت...وقتی همه چای شونوبرداشتن روی یه صندلی نشستم که دورترازهمه بود. باصدای مردسرم رواوردم بالا ونگاهش کردم...یه مردحدودا سی وپنج ساله ی زشت...بادیدنش تصمیم گرفتم فکرم روامشب عملی کنم.اگه دایی توی این یه هفته به حرفم گوش داده بودالان این طوری نمیشد.مردوقیحانه گفت:اگه بزاری منصورجان باپانیذچندکلمه حرف زدم. دایی هم گفت:خواهش میکنم بفرمائید. زوبه من گفت:به اتاقت راهنماییشون من. دل گیر نگاهش کردم که نگاهش روازم دزدید کلافه جلوتر راه افتادم.
روی تخت نشستم واونم کنارم نشست بعدیه مدت سکوت گفت:چیکارکنم که توی قلبت اندازه ی یه گنجشک جابازکنم پانیذ...چراباورنمیکنی دوست دارم. به خاطراینکه ازسرم بازش کنم گفتم:کیومرث...منم دوست دارم دیوونه گس الکی نگران نباش من ارزوم رسیدن به توئه.
اره ارواخاک عمت ارزوت رسیدن به اونه...کیومرث خوشحال ازاین دروغم خواست منوببوسه که خودم روعقب کشیدم وگفتم:نه،الان نه به وقتش.کیومرث بلندبلندخندیدوگفت:ای شیطون پاشوبریم که حرف های اخرو هم بزنیم وبلندشدودستم وکشید.ازاتاق خارج شدیم وبرگشتیم پیش بقیه.کیومرث تاپایان مراسم توی پوست خودش نمی گنجید...وقتی مراسم تموم شد دایی هم بدون حرف کلافه به همراه سوگل بلندشدورفت بالا...حرصم گرفت...خودت کردی دایی من حتی این دم اخری هم بهت فرصت گوش کردن دادم اماخودت نخواستی پس ازم گله نکنی ورفتم تواتاقم...در روقفل کردم ویه ساک برداشتم ویه دست لباس راحتی گذاشتم توش وبایه چنددستی مانتوشناسنامه واین جورچیزها روبه همراه مقداری پول برداشتم وگذاشتم توساک ونخوابیدم تا همه بخوابن.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 87
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 164
بازدید ماه : 645
بازدید سال : 645
بازدید کلی : 11,430

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید