close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 6

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 80
تعداد کل نظرات : 19
تعداد کل اعضا : 466
بازديد امروز : 12
بازديد ديروز : 11
ورودي گوگل امروز : 0
ورودي گوگل ديروز : 4
بازديد کل سايت : 8,726
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .


یک هفته بعد:
به صورت لاغرشده ام توی اینه نگاه کردم...زیرچشم هام گودافتاده بود...دیگه خبری ازاون پوست سفید وشفاف نبودالان من تنهاچیزی که میدیدم یه صورت لاغروزردبود.بی هیچ ارایشی یه سلوارجین مشکی بایه بلوزسفید موهاموبالای سرم جمع کردم...ازاون شب لعنتی یه هفته گذشته ومن ازاون شب نه باکسی حرف زدم نه رفتم بیرون غذاهم گه گاهی میخورم که نمیرم دایی حتی نگاهم نمیکنه چه برسه بخوادحرف بزنه ودوردورسوگل ودخترشه....امشب همون شبیه که دایی گفته بود...شب خواستگاری...سرم روبالاگرفتم وابدهنم روقورت دادم تاازشکستن بغضم جلوگیری کنم. یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم اروم باشم...رفتم پایین پایین رفتنم همانا زنگ زدن خونه همانا سریع وفتم تواشپزخونه کمی بعدصدای احوال پرسی میومد...ازصدافهمیدم یه نفره پس چای ریختم وباصدازدن سوگل رفتم توسالن...سربه زیرسلام کردم وچای تارف کردم سینی روجلوی دایی گرفتم ودایی سرد یه استکان بدون اینکه نگاهم کنه برداشت...وقتی همه چای شونوبرداشتن روی یه صندلی نشستم که دورترازهمه بود. باصدای مردسرم رواوردم بالا ونگاهش کردم...یه مردحدودا سی وپنج ساله ی زشت...بادیدنش تصمیم گرفتم فکرم روامشب عملی کنم.اگه دایی توی این یه هفته به حرفم گوش داده بودالان این طوری نمیشد.مردوقیحانه گفت:اگه بزاری منصورجان باپانیذچندکلمه حرف زدم. دایی هم گفت:خواهش میکنم بفرمائید. زوبه من گفت:به اتاقت راهنماییشون من. دل گیر نگاهش کردم که نگاهش روازم دزدید کلافه جلوتر راه افتادم.
روی تخت نشستم واونم کنارم نشست بعدیه مدت سکوت گفت:چیکارکنم که توی قلبت اندازه ی یه گنجشک جابازکنم پانیذ...چراباورنمیکنی دوست دارم. به خاطراینکه ازسرم بازش کنم گفتم:کیومرث...منم دوست دارم دیوونه گس الکی نگران نباش من ارزوم رسیدن به توئه.
اره ارواخاک عمت ارزوت رسیدن به اونه...کیومرث خوشحال ازاین دروغم خواست منوببوسه که خودم روعقب کشیدم وگفتم:نه،الان نه به وقتش.کیومرث بلندبلندخندیدوگفت:ای شیطون پاشوبریم که حرف های اخرو هم بزنیم وبلندشدودستم وکشید.ازاتاق خارج شدیم وبرگشتیم پیش بقیه.کیومرث تاپایان مراسم توی پوست خودش نمی گنجید...وقتی مراسم تموم شد دایی هم بدون حرف کلافه به همراه سوگل بلندشدورفت بالا...حرصم گرفت...خودت کردی دایی من حتی این دم اخری هم بهت فرصت گوش کردن دادم اماخودت نخواستی پس ازم گله نکنی ورفتم تواتاقم...در روقفل کردم ویه ساک برداشتم ویه دست لباس راحتی گذاشتم توش وبایه چنددستی مانتوشناسنامه واین جورچیزها روبه همراه مقداری پول برداشتم وگذاشتم توساک ونخوابیدم تا همه بخوابن.

19 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir