close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 7
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 7

به ساعت نگاه کردم ساعت یک بود ومطمئنن همه خواب بودن اروم لباس هام روپوشیدم وساک کوچیکموبرداشتم....گوشیم وهمراه سیم کارت گذاشتم روی میزارایشم واروم ازاتاق زدم بیرون...کسی توراه رونبوداروم اروم قدم برداشتم تارسیدم به پایین ازتوی جاکفشی کفش هاموبرداشتم وازخونه زدم بیرون وقتی واردحیاط شدم تندتندبه سمت درحیاط دویدم ازحیاط که خارج شدم نفسم روپرصدادادم بیرون...درحیاط رواروم بستم وبه سمت خیابون حرکت کردم.
نمیدونم این کارم درست بودیانه امامیدونستم دارم خودم روازاینده ی بدی که درانتظارمه نجات میدادم...توی خیابون هریک دقیقه یک ماشین ردمیشد...حالابایدچیکارمیکردم تااینجاش روفکرکرده بودم وازاینجابه بعدش رونمیدونستم باید چیکارکنم برای یه لحظه ترس عجیبی توی بدنم پیچید خیلی سریع پشیمون شدم وخواستم برگردم که یه ماشین باسرعتی باورنکردنی پیچید جلوم وراهم روسد کردباترس دومترپریدم هوا ودستم روگذاشتم روی قلبم اب دهنم روقورت دادم وازجلوی ماشین ردشدم تاخواستم قدم بردارم یکی محکم مچ دستم وچسبید باترس به عقب برگشتم..یه مرد به معنای واقعی غول که یه ریش بلندداشت وروی دستش یه عالمه خال کوبی داشت...دستم روخواستم ازدستش بکشم که نزاشت وگفت:کجا خوشگلم باش حالا.
اب دهنم روقورت دادم وگفتم:ولم کن.مرد یه پوزخندزدوگفت:نه بابا...کجامیخوای بری حالا.
التماس گونه گفتم:ولم کن برم خونه امون.مرد منوبه سمت خودش کشید بهش نزدیک ترشدم دستش روگذاشت روی گونه ام وگفت:حیف نیست...حیف نیست بزارم بری وقتی طعمت رونچشیدم.بدنم شروع کرد به لرزیدن اشک توی چشم هام جمع شد.ترسیده ولرزان گفتم:ولم کن.
مرد منوبه زور خواست سوارماشین کنه اما من خودم روسنگین کردم وزدم به زمین ساکم رو انداختم زمین وبلندبلندجیغ کشیدم وگفتم:ولم کن....کمک،کمک......کمک ولم کن اشغال عوضی.نورماشینی که یکم دورترایستاده بودچشمم رومیزد...عجب خری بودا میدیدامانمیومدکمک کنه...مردمنوهول دادتوماشین وگفت:عاشق این فحش دادن های دخترهام.منوهول دادتوماشین وخودشم سوارشد...تااون خواست سوارشه ازماشین تروفرزپریدم بیرون وبه سمت خونه دویدم اما تاخواستم ازاون قسمت گل کاریه وسط جاده بگذرم مچ دستم روگرفت ویکی محکم زدتوگوشم که پرده ی گوشم براخودش یه رقص عربی رفت.
مرد یه فحش رکیک دادومنوانداخت روکولش بامشت میزدم به کتفش امااون انگارنه انگار...به ماشین که رسیدخواست دوباره منوبندازه توماشین که یه صدای بم وجذاب گفت:ولش کن.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 97
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 174
بازدید ماه : 655
بازدید سال : 655
بازدید کلی : 11,440

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید