close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 8
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 8

مردبه عقب برگشت وگفت:واگه ولش نکنم.پسر که توی تاریکی بودونیمی ازهیکل درشتش دیده میشد اومدجلو وگفت:به نفعته ولش کنی.مردزدزیرخنده ورفت جلووزدتخت سینه ی پسروگفت:جوجوفکولی من ده تای کنده ترازتورو اش ولاش میکنم بعدتویه نیم وجبی افه میای برامن ودستش روبرد بالاویکی کوبوندتوشکم پسر.پسردولاشدویه ناله ی ریزکرد مرد موهاشوگرفت وگفت:ازمادرزاده نشده کسی که بخواد منوتحدیدکنه.
یه هوپسر باشدت مشت محکمی زد به نقطه چین مرد...مرده چنان عربده ای کشید که گوشام کرشدن.پسر بامشت محکمی اونوزمین زد مردبلندشدو باصورتی کبودبه سمتش حمله کردکه پسر یه چرخش توهوازوباپاش زدتوصورت مرد...یه لحظه حس کردم اومدم سینماپنج بعدی ودارم یه فیلم اکشن نگاه میکنم...مردناله کنان به سمت ماشینش رفت وگفت:حسابت زویه روزمیرسم جوجه وسوارماشین شد ورفت...پسریه نگاه به من کرد نمیدونم چی توی صورتم دیدکه اومدطرفم وخشن گفت:این موقع شب اینجاچیکارمیکنی...خونه ات کجاست تابرسونمت...خونه ام،همین حااما من نمیخواستم برم اونجا...باید چی میگفتم،میگفتم ازخونه فرارکردم یانه دروغ بگم،امامن ازدروغ گفتن متنفرم...چیکاربایدمیکردم.
باصدای پسربه خودم اومدم وگفتم:راستش من...من،ازخونه فرارکردم به خاطریه دلیل شخصی والانم دلم نمیخواد برگردم خونه امون...
پسرگفت:الان میری کجا من کاردارم پس بیابامن بریم خونه ام وفرداهرجاخواستی برو...نگاهش کردم فک کنم فهمید که گفت:من شب خونه نیستم خدمتکارهامم زنن پس نگران نباش.
اب دهنم روقورت دادم ومثله خلادنبالش راه افتادم نمیدونم چی باعث شد تاباورکنم حرفاشو شایدصداقت توکلامش یا....نمیدونم فقط میدونم مثله کسی که طلسم شده دنبالش راه افتادم....ساکم روبرداشتم وبه سمت ماشینش که وسط جاده بودحرکت کردم....پس این همونی بودکه نورماشینش چشمم روزده بود.
سوارماشین شدم...اونم بی حرف راه افتاد...ازطرزنشستنش وژستش معلوم بودادم به شدت مغروریه...ازش چشم گرفتم وبه کاراحمقانه ای که کردم فکرنمودم که چقدراحمقم خونه ای روکه توش امنیت ریخته رو به خیابون های مشهد که پرگرگه فروختم.
بی اراده یه اه کشیدم پسر گفت:ازخونه فرارکردی الانم درحال اه کشیدنی...چندچندی باخودت.باصدایی بغض دارگفتم:‌نمیدونم چیکارکنم امشب روجادارم فرداشب هتلم پس فرداشب مسافرخونه اخرسرچی اخرکه پولام ته میکشه چی...؟ پسرگفت:میشه بدونم دلیل فرارت چی بوده. خلاصه گفتم:میخواستن به زورشوهرم بدن...
الانم سردرگمم که چیکارکنم فردابرگردم وبااون مرتیکه ازدواج کنم یا....نمیدونم چیکارکنم موندم سردوراهی.
پسرهیچی نمیگفت منم دیگه ساکت شدم.
************

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 113
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 190
بازدید ماه : 671
بازدید سال : 671
بازدید کلی : 11,456

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید