close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 8

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 84
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 10
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,039
کاربران آنلاين در سايت : 1
banafsh
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 203 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 107 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

مردبه عقب برگشت وگفت:واگه ولش نکنم.پسر که توی تاریکی بودونیمی ازهیکل درشتش دیده میشد اومدجلو وگفت:به نفعته ولش کنی.مردزدزیرخنده ورفت جلووزدتخت سینه ی پسروگفت:جوجوفکولی من ده تای کنده ترازتورو اش ولاش میکنم بعدتویه نیم وجبی افه میای برامن ودستش روبرد بالاویکی کوبوندتوشکم پسر.پسردولاشدویه ناله ی ریزکرد مرد موهاشوگرفت وگفت:ازمادرزاده نشده کسی که بخواد منوتحدیدکنه.
یه هوپسر باشدت مشت محکمی زد به نقطه چین مرد...مرده چنان عربده ای کشید که گوشام کرشدن.پسر بامشت محکمی اونوزمین زد مردبلندشدو باصورتی کبودبه سمتش حمله کردکه پسر یه چرخش توهوازوباپاش زدتوصورت مرد...یه لحظه حس کردم اومدم سینماپنج بعدی ودارم یه فیلم اکشن نگاه میکنم...مردناله کنان به سمت ماشینش رفت وگفت:حسابت زویه روزمیرسم جوجه وسوارماشین شد ورفت...پسریه نگاه به من کرد نمیدونم چی توی صورتم دیدکه اومدطرفم وخشن گفت:این موقع شب اینجاچیکارمیکنی...خونه ات کجاست تابرسونمت...خونه ام،همین حااما من نمیخواستم برم اونجا...باید چی میگفتم،میگفتم ازخونه فرارکردم یانه دروغ بگم،امامن ازدروغ گفتن متنفرم...چیکاربایدمیکردم.
باصدای پسربه خودم اومدم وگفتم:راستش من...من،ازخونه فرارکردم به خاطریه دلیل شخصی والانم دلم نمیخواد برگردم خونه امون...
پسرگفت:الان میری کجا من کاردارم پس بیابامن بریم خونه ام وفرداهرجاخواستی برو...نگاهش کردم فک کنم فهمید که گفت:من شب خونه نیستم خدمتکارهامم زنن پس نگران نباش.
اب دهنم روقورت دادم ومثله خلادنبالش راه افتادم نمیدونم چی باعث شد تاباورکنم حرفاشو شایدصداقت توکلامش یا....نمیدونم فقط میدونم مثله کسی که طلسم شده دنبالش راه افتادم....ساکم روبرداشتم وبه سمت ماشینش که وسط جاده بودحرکت کردم....پس این همونی بودکه نورماشینش چشمم روزده بود.
سوارماشین شدم...اونم بی حرف راه افتاد...ازطرزنشستنش وژستش معلوم بودادم به شدت مغروریه...ازش چشم گرفتم وبه کاراحمقانه ای که کردم فکرنمودم که چقدراحمقم خونه ای روکه توش امنیت ریخته رو به خیابون های مشهد که پرگرگه فروختم.
بی اراده یه اه کشیدم پسر گفت:ازخونه فرارکردی الانم درحال اه کشیدنی...چندچندی باخودت.باصدایی بغض دارگفتم:‌نمیدونم چیکارکنم امشب روجادارم فرداشب هتلم پس فرداشب مسافرخونه اخرسرچی اخرکه پولام ته میکشه چی...؟ پسرگفت:میشه بدونم دلیل فرارت چی بوده. خلاصه گفتم:میخواستن به زورشوهرم بدن...
الانم سردرگمم که چیکارکنم فردابرگردم وبااون مرتیکه ازدواج کنم یا....نمیدونم چیکارکنم موندم سردوراهی.
پسرهیچی نمیگفت منم دیگه ساکت شدم.
************

11 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد