close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 9

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 58
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 15,017
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

ماشین روجلوی یه دربزرگ سفید نگه داشت وباریموت بازش کرد ماشین روبرد داخل ویه جانگه هش داشت وپیاده شد به تقلید ازاون منم پیاده شدم....یه باغ بزرگ که پربودازدرخت وصدالبته چراغ های پایه بلندکه همه جاروروشن کرده کرده بودن...واردیه امارت بزرگ شدیم تم خونه ترکیبی ازسفید نقره ای وطلایی بود وخیلی زیبابود میتونم بگم ازخونه ی دایی هم بزرگ تر وزیباتر.پسر صدازد:تینا...تیــــــــــــــــنا،بیاکارت دارم.
یه دختر قدمتوسط سبزه رو،وتپل ازتوی یه اتاق خواب الوداومدبیرون تندبه طرف مااومد وسریع گفت:سلام اقا،امری داشتین؟باتشرگفت:مگه کری...نشنیدی صدات زدم چندبار.تادخترخواست ازخودش دفاع کنه گفت:لازم نیست چیزی بگی این خانوم مهمون من هستن ومن امشب خونه نیستم پس نمیخوام هیچ کم وکسری داشته باشن،فهمیدی...؟دخترسریع گفت:بله اقا...چشم.اونم بعدیه نگاه کلی به منو خونه رفت...تینا(خدمتکار)گفت:بفرمائید خانوم ازاین طرف...وخودش بافاصله ی یک قدم جلوحرکت کرد.
واردیه راه روشددریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت:بفرمائید خواهش میکنم اینجارومثله اتاق خودتون بدونین وراحت باشین هرچی خواستین صدام بزنین...براتون حوله میزارم تاحمام کنین.
بالبخندگفتم:مرسی عزیزم من نیازی به حمام ندارم همین که تااینجاراهنماییم کردی ازت ممنونم.دخترداشت بابهت نگاهم میکرد واخرسریه لبخندزدورفت بیرون.بی خیال روی تخت نشستم وسرم وتوی دست هام گرفتم.
من باید چیکارمیکردم،فردابرمیگشتم خونه یانه میرفتم یه شهردیگه...اصلا چرامن خام شدم واومدم توی خونه ی یه غریبه اگه اینجا بلایی سرم بیاد چی کی منوپیدامیکنه کی جواب گویه...چنگی به موهام زدم ونالیدم:ای خدادارم دیوونه میشم....داشتم ازدست این حماقتم ولج بازیم روانی میشدم اما ازطرفی هم یه حسی بهم ارامش میدادومیگفت اینجاامنه...نگران نباش.توکه نمیخوای تاابداینجاباشی فوقش تافرداالانم پاشو درروقفل وبخواب وفرداهم باروبندیلت روجمع کن وبرو.
بااین حرفا خودم روقانع کردم ودراتاق روکه کلید توش داشت قفل کردم وبعداینکه لباس هامودراوردم روی تخت درازکشیدم وبه این فکرکردم اگه دایی بفهمه چه حالی میشه...شونه بالاانداختم وگفتم:یاناراحت یاخوش حال میشه.وبی خیال چشم هاموبستم وبه خواب رفتم.

19 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir