close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 9
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 9

ماشین روجلوی یه دربزرگ سفید نگه داشت وباریموت بازش کرد ماشین روبرد داخل ویه جانگه هش داشت وپیاده شد به تقلید ازاون منم پیاده شدم....یه باغ بزرگ که پربودازدرخت وصدالبته چراغ های پایه بلندکه همه جاروروشن کرده کرده بودن...واردیه امارت بزرگ شدیم تم خونه ترکیبی ازسفید نقره ای وطلایی بود وخیلی زیبابود میتونم بگم ازخونه ی دایی هم بزرگ تر وزیباتر.پسر صدازد:تینا...تیــــــــــــــــنا،بیاکارت دارم.
یه دختر قدمتوسط سبزه رو،وتپل ازتوی یه اتاق خواب الوداومدبیرون تندبه طرف مااومد وسریع گفت:سلام اقا،امری داشتین؟باتشرگفت:مگه کری...نشنیدی صدات زدم چندبار.تادخترخواست ازخودش دفاع کنه گفت:لازم نیست چیزی بگی این خانوم مهمون من هستن ومن امشب خونه نیستم پس نمیخوام هیچ کم وکسری داشته باشن،فهمیدی...؟دخترسریع گفت:بله اقا...چشم.اونم بعدیه نگاه کلی به منو خونه رفت...تینا(خدمتکار)گفت:بفرمائید خانوم ازاین طرف...وخودش بافاصله ی یک قدم جلوحرکت کرد.
واردیه راه روشددریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت:بفرمائید خواهش میکنم اینجارومثله اتاق خودتون بدونین وراحت باشین هرچی خواستین صدام بزنین...براتون حوله میزارم تاحمام کنین.
بالبخندگفتم:مرسی عزیزم من نیازی به حمام ندارم همین که تااینجاراهنماییم کردی ازت ممنونم.دخترداشت بابهت نگاهم میکرد واخرسریه لبخندزدورفت بیرون.بی خیال روی تخت نشستم وسرم وتوی دست هام گرفتم.
من باید چیکارمیکردم،فردابرمیگشتم خونه یانه میرفتم یه شهردیگه...اصلا چرامن خام شدم واومدم توی خونه ی یه غریبه اگه اینجا بلایی سرم بیاد چی کی منوپیدامیکنه کی جواب گویه...چنگی به موهام زدم ونالیدم:ای خدادارم دیوونه میشم....داشتم ازدست این حماقتم ولج بازیم روانی میشدم اما ازطرفی هم یه حسی بهم ارامش میدادومیگفت اینجاامنه...نگران نباش.توکه نمیخوای تاابداینجاباشی فوقش تافرداالانم پاشو درروقفل وبخواب وفرداهم باروبندیلت روجمع کن وبرو.
بااین حرفا خودم روقانع کردم ودراتاق روکه کلید توش داشت قفل کردم وبعداینکه لباس هامودراوردم روی تخت درازکشیدم وبه این فکرکردم اگه دایی بفهمه چه حالی میشه...شونه بالاانداختم وگفتم:یاناراحت یاخوش حال میشه.وبی خیال چشم هاموبستم وبه خواب رفتم.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 120
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 197
بازدید ماه : 678
بازدید سال : 678
بازدید کلی : 11,463

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید