close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 9

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 58
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 9
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,013
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 203 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 101 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

ماشین روجلوی یه دربزرگ سفید نگه داشت وباریموت بازش کرد ماشین روبرد داخل ویه جانگه هش داشت وپیاده شد به تقلید ازاون منم پیاده شدم....یه باغ بزرگ که پربودازدرخت وصدالبته چراغ های پایه بلندکه همه جاروروشن کرده کرده بودن...واردیه امارت بزرگ شدیم تم خونه ترکیبی ازسفید نقره ای وطلایی بود وخیلی زیبابود میتونم بگم ازخونه ی دایی هم بزرگ تر وزیباتر.پسر صدازد:تینا...تیــــــــــــــــنا،بیاکارت دارم.
یه دختر قدمتوسط سبزه رو،وتپل ازتوی یه اتاق خواب الوداومدبیرون تندبه طرف مااومد وسریع گفت:سلام اقا،امری داشتین؟باتشرگفت:مگه کری...نشنیدی صدات زدم چندبار.تادخترخواست ازخودش دفاع کنه گفت:لازم نیست چیزی بگی این خانوم مهمون من هستن ومن امشب خونه نیستم پس نمیخوام هیچ کم وکسری داشته باشن،فهمیدی...؟دخترسریع گفت:بله اقا...چشم.اونم بعدیه نگاه کلی به منو خونه رفت...تینا(خدمتکار)گفت:بفرمائید خانوم ازاین طرف...وخودش بافاصله ی یک قدم جلوحرکت کرد.
واردیه راه روشددریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت:بفرمائید خواهش میکنم اینجارومثله اتاق خودتون بدونین وراحت باشین هرچی خواستین صدام بزنین...براتون حوله میزارم تاحمام کنین.
بالبخندگفتم:مرسی عزیزم من نیازی به حمام ندارم همین که تااینجاراهنماییم کردی ازت ممنونم.دخترداشت بابهت نگاهم میکرد واخرسریه لبخندزدورفت بیرون.بی خیال روی تخت نشستم وسرم وتوی دست هام گرفتم.
من باید چیکارمیکردم،فردابرمیگشتم خونه یانه میرفتم یه شهردیگه...اصلا چرامن خام شدم واومدم توی خونه ی یه غریبه اگه اینجا بلایی سرم بیاد چی کی منوپیدامیکنه کی جواب گویه...چنگی به موهام زدم ونالیدم:ای خدادارم دیوونه میشم....داشتم ازدست این حماقتم ولج بازیم روانی میشدم اما ازطرفی هم یه حسی بهم ارامش میدادومیگفت اینجاامنه...نگران نباش.توکه نمیخوای تاابداینجاباشی فوقش تافرداالانم پاشو درروقفل وبخواب وفرداهم باروبندیلت روجمع کن وبرو.
بااین حرفا خودم روقانع کردم ودراتاق روکه کلید توش داشت قفل کردم وبعداینکه لباس هامودراوردم روی تخت درازکشیدم وبه این فکرکردم اگه دایی بفهمه چه حالی میشه...شونه بالاانداختم وگفتم:یاناراحت یاخوش حال میشه.وبی خیال چشم هاموبستم وبه خواب رفتم.

12 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد