close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 10
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 10

ازخواب که بیدارشدم ساعت نه بودیه هین گفتم تندبلندشدم وبعدشستن دست وصورتم لباس پوشیدم وازاتاق زدم بیرون...کسی توسالن نبود رفتم تواشپزخونه تینا داشت تندتندکاری انجام میداد.گفتم:سلام داری چیکارمیکنی به عجله افتادی...به طرفم برگشت وگفت:اقاگفته برای ظهرفسنجون درست کنم امامن نمیدونم باید چیکارکنم...اقاسرشکمش خیلی حساسه تاحالا چندتااشپزاخراج کرده فقط به خاطراینکه دست پختشون رودوست نداشته.منم پنجمین اشپزم وروزدوم کارمه میترسم غذاروخراب کنم واخراج شم.
لبخندزدم وگفتم:اشکال نداره باهم درست میکنیم که اگه خراب شد مقصرمن باشم خوب.سریع گفت:وای نه نه اصلا بعدشماسرزنش میشین.رفتم جلو وگفتم:ول کن بابابذارسرزنش بشم مهم نیست...حالاهم بیازودترغذامونودرست کنیم.تینایکم نگاهم کردودیگه هیچی نگفت هردومشغول شدیم من فسنجون رودرست کردم واون سالاد رو.اولین باربودکه داشتم باعشق غذادرست میکردم چون میدونستم دیگه کسی نیست که بخوادبهم تیکه بندازه واذیتم کنه.


خوب تینا برواین اقاتونوصداکن بیادناهار.تینا گونه ام وبوسید وگفت:مرسی گلم همه ی زحمت هاروخودت کشیدی.ورفت تا پسره روصداکنه...منم میزی روکه چیده بودم رومرتب ترکردم وهمه ی ظرف هایی که شسته بودیم جابه جاکردم.پسره اومدتواشپزخونه ویه نفس عمیق کشید وخواست حرفی بزنه که نگاهش افتادبه من.
گفت:شماهنوزاینجاهستین...گفتم:سلام...اره خواستم برم اماگفتم قبلش به تیناکمکی کرده باشم.به میزنگاه کردوگفت:پس کارشماست...بشینین تاازدهن نیوفتاده.
گفتم:ممنون باید برم دیگه پسرنشست وبدون این که جواب بده یه قاشق برنج گذاشت تودهنش وهنگام جویدن چشم هاش برق زد بهم نگاه کردوبعداینکه لقمه روقورت دادگفت:بشین شاید ازپیشنهادم خوشت اومد.
خواستم حرفی بزنم که گفت:بشین وانقد روحرف من حرف نیار.چپ چپ نگاهش کردم ومجبوری نشستم برای خودم کم کشیدم تازودترتموم شه ومن سریع تربرم.پسرگفت:من ازت میخوام اینجا بمونی واشپزی کنی چون تواولین نفری بعدفروغ خانوم که فوت شد دست پختت خوبه ومن درازای کاربهت حقوق خوبی میدم...به پیشنهادم فک کن توکه دیگه نمیتونی برگردی خونه ات بیرون هم خیلی دووم نمیاری پس بهتره همین جا بمونی وبرام کارکنی.
چشم هام گشادشد این ازمن میخوادتوخونه اش نقش اشپزروبراش بازی کنم...خوب مگه چیه اونجاکه بودی نقش کوزت روهم بازی میکردی بدون حقوق امااینجافقط نقش اشپزباحقوق...امامن نمیتونم بهش اعتمادکنم...الکی فکرهای پوچ نکن ازقیافه ی مغرورش نمیتونی بخونی که اصلا ادم حسابت نمیکنه ازبیرون رفتن که بهتره...ولی...
ولی نداره تاتنورداغه بچسپون پانی ازفرصت ها خوب استفاده کن دخترتوکه خونه ی دایی نمیری میری؟
نه....خوب دیگه پس همین جابمون وکارکن.بیرون هم نمیری که کسی بخوادبهت اسیبی برسونه دیوونه.
یه هوگفتم:باشه قبول میکنم.پسرسرتکون دادوگفت:بیشترازاین هم انتظارنداشتم.
ایــــــــــــــــــــــــش پسره ی ایکبیری خواستم بلندشم که گفت:قانون اول اگه بامن سرمیز ی نباید قبل من ازسرمیز بلندشی...پس الان هم بشین تامن اول بلندشم.باتعجب نگاهش کردم که گفت:نشنیدی چی گفتم.
گفتم:اینجاپادگان نیست که شماقانون گذاشتی.
گفت:بشین وزیادی حرف نزن.دهنم دیگه بسته نمیشد.گفت:درضمن باید بگم من وقتی کسی رواستخدام میکنم همه ی کارهام وباقانون پیش میبرم پس شب یه قراردادمیارم تاامضاکنی وبلندشد ورفت.
بی اختیارگفتم:پسره ی احمق فک کرده کیه.
وباحرص میزوجمعوکردم وبعدشستن ظرف هارفتم بالاتایکم فک کنم ببینم میتونم بااین اقاکناربیام یانه.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 126
باردید دیروز : 40
گوگل امروز : 12
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 203
بازدید ماه : 684
بازدید سال : 684
بازدید کلی : 11,469

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید