close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 10

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 48
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 15,007
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

ازخواب که بیدارشدم ساعت نه بودیه هین گفتم تندبلندشدم وبعدشستن دست وصورتم لباس پوشیدم وازاتاق زدم بیرون...کسی توسالن نبود رفتم تواشپزخونه تینا داشت تندتندکاری انجام میداد.گفتم:سلام داری چیکارمیکنی به عجله افتادی...به طرفم برگشت وگفت:اقاگفته برای ظهرفسنجون درست کنم امامن نمیدونم باید چیکارکنم...اقاسرشکمش خیلی حساسه تاحالا چندتااشپزاخراج کرده فقط به خاطراینکه دست پختشون رودوست نداشته.منم پنجمین اشپزم وروزدوم کارمه میترسم غذاروخراب کنم واخراج شم.
لبخندزدم وگفتم:اشکال نداره باهم درست میکنیم که اگه خراب شد مقصرمن باشم خوب.سریع گفت:وای نه نه اصلا بعدشماسرزنش میشین.رفتم جلو وگفتم:ول کن بابابذارسرزنش بشم مهم نیست...حالاهم بیازودترغذامونودرست کنیم.تینایکم نگاهم کردودیگه هیچی نگفت هردومشغول شدیم من فسنجون رودرست کردم واون سالاد رو.اولین باربودکه داشتم باعشق غذادرست میکردم چون میدونستم دیگه کسی نیست که بخوادبهم تیکه بندازه واذیتم کنه.


خوب تینا برواین اقاتونوصداکن بیادناهار.تینا گونه ام وبوسید وگفت:مرسی گلم همه ی زحمت هاروخودت کشیدی.ورفت تا پسره روصداکنه...منم میزی روکه چیده بودم رومرتب ترکردم وهمه ی ظرف هایی که شسته بودیم جابه جاکردم.پسره اومدتواشپزخونه ویه نفس عمیق کشید وخواست حرفی بزنه که نگاهش افتادبه من.
گفت:شماهنوزاینجاهستین...گفتم:سلام...اره خواستم برم اماگفتم قبلش به تیناکمکی کرده باشم.به میزنگاه کردوگفت:پس کارشماست...بشینین تاازدهن نیوفتاده.
گفتم:ممنون باید برم دیگه پسرنشست وبدون این که جواب بده یه قاشق برنج گذاشت تودهنش وهنگام جویدن چشم هاش برق زد بهم نگاه کردوبعداینکه لقمه روقورت دادگفت:بشین شاید ازپیشنهادم خوشت اومد.
خواستم حرفی بزنم که گفت:بشین وانقد روحرف من حرف نیار.چپ چپ نگاهش کردم ومجبوری نشستم برای خودم کم کشیدم تازودترتموم شه ومن سریع تربرم.پسرگفت:من ازت میخوام اینجا بمونی واشپزی کنی چون تواولین نفری بعدفروغ خانوم که فوت شد دست پختت خوبه ومن درازای کاربهت حقوق خوبی میدم...به پیشنهادم فک کن توکه دیگه نمیتونی برگردی خونه ات بیرون هم خیلی دووم نمیاری پس بهتره همین جا بمونی وبرام کارکنی.
چشم هام گشادشد این ازمن میخوادتوخونه اش نقش اشپزروبراش بازی کنم...خوب مگه چیه اونجاکه بودی نقش کوزت روهم بازی میکردی بدون حقوق امااینجافقط نقش اشپزباحقوق...امامن نمیتونم بهش اعتمادکنم...الکی فکرهای پوچ نکن ازقیافه ی مغرورش نمیتونی بخونی که اصلا ادم حسابت نمیکنه ازبیرون رفتن که بهتره...ولی...
ولی نداره تاتنورداغه بچسپون پانی ازفرصت ها خوب استفاده کن دخترتوکه خونه ی دایی نمیری میری؟
نه....خوب دیگه پس همین جابمون وکارکن.بیرون هم نمیری که کسی بخوادبهت اسیبی برسونه دیوونه.
یه هوگفتم:باشه قبول میکنم.پسرسرتکون دادوگفت:بیشترازاین هم انتظارنداشتم.
ایــــــــــــــــــــــــش پسره ی ایکبیری خواستم بلندشم که گفت:قانون اول اگه بامن سرمیز ی نباید قبل من ازسرمیز بلندشی...پس الان هم بشین تامن اول بلندشم.باتعجب نگاهش کردم که گفت:نشنیدی چی گفتم.
گفتم:اینجاپادگان نیست که شماقانون گذاشتی.
گفت:بشین وزیادی حرف نزن.دهنم دیگه بسته نمیشد.گفت:درضمن باید بگم من وقتی کسی رواستخدام میکنم همه ی کارهام وباقانون پیش میبرم پس شب یه قراردادمیارم تاامضاکنی وبلندشد ورفت.
بی اختیارگفتم:پسره ی احمق فک کرده کیه.
وباحرص میزوجمعوکردم وبعدشستن ظرف هارفتم بالاتایکم فک کنم ببینم میتونم بااین اقاکناربیام یانه.

21 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir