close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب 11

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 88
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 10
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,043
کاربران آنلاين در سايت : 2
banafsh
elham
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 203 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 107 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

نشستم روی تخت روبه فکرفرورفتم...واقعا کارم درست یانه...شاید بهتره ازاینجابرم...حالافک کن رفتم بعد چیکارمیکنم شایدبیرون ازاینجااتفاقات بدتری برام بیوفته...اینجاهم شاید...نمیدونم وغی تصورمن ازاین پسریه ادم مغرورازخودمتشکرخودشیفته وبداخلاق وجذابه وفک نکنم من بااین چشم های ابی خمارم به چشمش اومده باشم...حالااگه هم بیام نمیتونه کاری بکنه چون هم باغبونش هست هم تینا منم که شبادروقفل میکنم...اره همینه خونه ی دایی هم که دیگه نمیتونم برم چون رفتنم به اونجامصادف میشه باقطع شدن سرم...یه پوزخندزدم وگفتم:این جورکه بوش میاداینجاموندگاری پانیذخانوم.وبااین فکربلندشدم وازاتاق زدم بیرون.تیناداشت توسالن روگردگیری میکردتاچشمش به من افتادتندی دوید سمتم وباذوق گفت:خب خوب اقابرای ناهارچی گفت.شونه بالاانداختم وگفتم:هیچی خوشش اومد وگفت میخوادمنوبه عنوان اشپزاستخدام کنه.
یه هوتیناوارفت وتوی چشم هاش نم اشک نشست.گفتم:هی،چیه دیوونه چرااین طوری شدی؟تیناگفت:یعنی من اخراج شدم...بی اختیاراه کشیدم وگفتم:تینابه خدااصلا هواسم به تونبود باورکن....اصلاهمین الان میرم میگم قبول نمیکنم.وبرگشتم که تینادستم وگرفت وگفت:لازم نکرده به جاش برام کاری کن که اینجابمونم.نگاهش کردموگفتم:یعنی باهاش حرف بزنم.تینامظلوم سرتکون داد.لپش وکشیدموگفتم:توتوپولک خوردی که این قد تپلی.تیناخندیدوگفت:نه ازاول این جوری بوده.خندیدم وگفتم:باشه بااین اقاتون حرف میزنم.
ومشغول بازرسی شدم.خونه ی بزرگ و قشنگی بودیه دورزدم وگفتم:تینی،این اقاتوون تنها زندگی میکنه....اسم نداره؟
تینا بااخم گفت:متنفرم یکی اسمم ومخفف بگه توهم خوشت میادمن اسمت ومخفف کنم....؟من ازخانوادشون خبرندارم اماتنهازندگی میکنن واسمشون سامه سام قائم فر..اسم توچیه؟
گفتم:پانیذ.باچشم های گردشده گفت:پانییذ،چه اسم جالبی...معنیش چی میشه؟گفتم:تااونجاکه من تواینترنت سرچ کردم معنیش میشه شکر.نگاه تیناهیزشدوگفت:الحق که شکری هم هیکل نازی داری هم خیلی خوشگلی
چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:دختره ی هیز.
تینایه چشمک زدوولب گزیدمنم خندیدم وهیچی نگفتم.

7 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد