close
تبلیغات در اینترنت
دخترآشوب 11
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت novel-98ia کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آرشیو

جستجو


مطالب پربازدید

آخرین ارسال های انجمن


دخترآشوب 11

نشستم روی تخت روبه فکرفرورفتم...واقعا کارم درست یانه...شاید بهتره ازاینجابرم...حالافک کن رفتم بعد چیکارمیکنم شایدبیرون ازاینجااتفاقات بدتری برام بیوفته...اینجاهم شاید...نمیدونم وغی تصورمن ازاین پسریه ادم مغرورازخودمتشکرخودشیفته وبداخلاق وجذابه وفک نکنم من بااین چشم های ابی خمارم به چشمش اومده باشم...حالااگه هم بیام نمیتونه کاری بکنه چون هم باغبونش هست هم تینا منم که شبادروقفل میکنم...اره همینه خونه ی دایی هم که دیگه نمیتونم برم چون رفتنم به اونجامصادف میشه باقطع شدن سرم...یه پوزخندزدم وگفتم:این جورکه بوش میاداینجاموندگاری پانیذخانوم.وبااین فکربلندشدم وازاتاق زدم بیرون.تیناداشت توسالن روگردگیری میکردتاچشمش به من افتادتندی دوید سمتم وباذوق گفت:خب خوب اقابرای ناهارچی گفت.شونه بالاانداختم وگفتم:هیچی خوشش اومد وگفت میخوادمنوبه عنوان اشپزاستخدام کنه.
یه هوتیناوارفت وتوی چشم هاش نم اشک نشست.گفتم:هی،چیه دیوونه چرااین طوری شدی؟تیناگفت:یعنی من اخراج شدم...بی اختیاراه کشیدم وگفتم:تینابه خدااصلا هواسم به تونبود باورکن....اصلاهمین الان میرم میگم قبول نمیکنم.وبرگشتم که تینادستم وگرفت وگفت:لازم نکرده به جاش برام کاری کن که اینجابمونم.نگاهش کردموگفتم:یعنی باهاش حرف بزنم.تینامظلوم سرتکون داد.لپش وکشیدموگفتم:توتوپولک خوردی که این قد تپلی.تیناخندیدوگفت:نه ازاول این جوری بوده.خندیدم وگفتم:باشه بااین اقاتون حرف میزنم.
ومشغول بازرسی شدم.خونه ی بزرگ و قشنگی بودیه دورزدم وگفتم:تینی،این اقاتوون تنها زندگی میکنه....اسم نداره؟
تینا بااخم گفت:متنفرم یکی اسمم ومخفف بگه توهم خوشت میادمن اسمت ومخفف کنم....؟من ازخانوادشون خبرندارم اماتنهازندگی میکنن واسمشون سامه سام قائم فر..اسم توچیه؟
گفتم:پانیذ.باچشم های گردشده گفت:پانییذ،چه اسم جالبی...معنیش چی میشه؟گفتم:تااونجاکه من تواینترنت سرچ کردم معنیش میشه شکر.نگاه تیناهیزشدوگفت:الحق که شکری هم هیکل نازی داری هم خیلی خوشگلی
چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:دختره ی هیز.
تینایه چشمک زدوولب گزیدمنم خندیدم وهیچی نگفتم.

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


درباره وبلاگ

نودهشتیا|98ia

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 84
کل نظرات : 19


آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 519

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 6
باردید دیروز : 127
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 210
بازدید ماه : 691
بازدید سال : 691
بازدید کلی : 11,476

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
از ما حمایت کنید
به novel-98ia امتیاز دهید