close
تبلیغات در اینترنت

پارت اول#ارباب_زاده

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 60
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 15,019
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

به تلخی نگاه

به سردی کلام

به تاوان جان سوز گناه

سوگند به آخرین موقوفه احساس

که اینجا گورستانی از جنس تنهایی است

زمزمه گوش‌نواز دخترک همان ناله نفرین شده تاریکی است....

مـــــ‌بانوـــــه🌙

خلاصه رمان: رونیا دختر۱۵ساله و رعیت زاده ای که به واسطه خانم بزرگ زن ارباب هیراد میشه تا وارث به دنیا بیاره.... هیراد عاشق زن اولش(ماهیرا ست) اما چون ماهیرا ناباروره، مجبور میشه با رونیا همبستر بشه، در صورتی که هیچ علاقه و احساسی بهش نداره و یک شبه تمام دنیای دخترانه رونیا رو ویران می‌کنه....

📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚

#پارت_اول

 

-ناریه پس این دختره کجاست؟

 

زیر راه پله قایم شده بودم و جیکم در نمیوند.

 

-پیداش کنم جوری ادبش میکنم که دیگه از این غلطا نکنه....

 

با این حرف آقا مهرداد زدم زیر گریه.

 

خدایا اشتباه کردم خودت کمکم کن.

 

کل عمارت در به در دنبالم میگشتن.

 

گردنبند رو محکم تو مشتم فشار دادم.

از زیر زاه پله سرک کشیدم.

 

خانم بزرگ روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد.

 

هیبتش ترسم رو دو چندان کرد.

 

اگه پیدام کنن کارم تمومه.

 

یک ساعت تمام تو اون جای تنگ موندم تا بیخیالم بشن.

 

وقتی دیدم خبری از آقا مهرداد نیست یواشکی بلند شدم و به در ورودی نگاه کردم.

 

پاورچین پاورچین اومدم تو سالن و یهو شروع کردم به دویدن.

 

هنوز به در نرسیده بودم که یکی از خدمتکار ها داد زد:

 

-اوناهاش، داره فرار میکنه!

 

حس کردم یکی افتاد دنبالم.

 

با همه توانم می‌دویدم، اما هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که چنگی به پشتم انداخته شد و پرت شدم رو زمین.

 

جیغ زدم و خواستم بلند شم اما ارباب پاش رو گذاشت روی انگشت های دستم.

 

از درد آخی گفتم و چشم دوختم به کفش براقی که روی دستم بود.

 

آروم سرم رو بلند کردم و خیره شدم به صورت ارباب.

 

یهو فشار محکمی به دستم وارد کرد که جیغ زدم و صدای گریه ام بلند شد.

 

46 بازديد
جمعه 20 بهمن 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir