close
تبلیغات در اینترنت

پارت۲#ارباب_زاده

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 38
تعداد کل نظرات : 13
تعداد کل اعضا : 278
بازديد امروز : 61
بازديد ديروز : 67
ورودي گوگل امروز : 4
ورودي گوگل ديروز : 20
بازديد کل سايت : 15,020
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سر فصل عاشقی 36 203 tofan
ارباب زاده 14 671 shivabayan
رمان آندیا 0 8 gelareh
مرگ های خاموش جلد اول 0 5 abtinbm
فرشته ای در قلب شیطان 27 510 elham
حکم دنیا 0 10 muhaddese_ghoulinia
مهم مهم حتما بخوانید 0 10 mano_tanhayi
تلاش همیشگی 1 14 farhan14
ورزشی 0 6 farhan14
دختره روانپریش 19 224 banafsh
rihanaebrahimi 2 13 mano_tanhayi
آبی یخی | rihanaebrahimi 1 13 rihanaebrahimi
سه الهه ی شیطنت 3 116 gbkug
لطیفه 61 147 najafii8016
ماهم قاطی مرغا شدیم... 4 52 hani
سرنوشت متغییر/هانی 62 345 hani
نیوا 141 1851 najafii8016
شیطنت به سبک هانی :) 2 46 hani
اشپز کوچولو 0 24 elham
رمان کامل شده دختر اشوب با فرمت pdf 0 22 iii

#پارت_۲

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مــه بانو🌙

 

تقلا کردم انگشتام رو از زیر فشار خارج کنم اما فایده نداشت.

 

وسط گریه شروع کردم التماس کردن:

 

-ای...ارباب غلط کردم تو رو خدا ببخشید....

 

لگد محکی که حواله صورتم شد باعث شد خفه خون بگیرم.

 

گردنبند از دستم افتاد و از درد مچاله شدم تو خودم.

 

یه دفعه ارباب مهرداد خم شد و یقه لباسم رو گرفت.

 

با یه حرکت بلندم کرد و با اخم خیره شد به چشمام.

 

از ترس قلبم تند تند میزد.

 

نمیتونستم نگاه وحشتناکش رو تحمل کنم.

 

با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

 

-موش کثیف حالا دیگه زدیدی میکنی اره؟

 

جوابی ندادم.

 

محکم تکونم داد و گفت:

 

-دِ چرا لال شدی؟

 

حس کردم مهره های کمرم جا به جا شد.

با هق هق گفتم:

 

-ا...ارباب بخدا من دزدی نکردم.

 

یه دفعه دست ارباب رفت بالا تا یه سیلی بکوبه تو صورتم.

 

از ترس چشام رو بستم.

 

ولی دستش تو هوا موند.

 

پوزخندی زد و پرتم کرد رو زمین.

 

-ارزش اینو نداری کتکت بزنم،فقط باید غذای سگ بشی،کاری که با همه خدمتکارای دزد و خیانتکار میکنیم.

 

از ترس بدنم لرزید و خودم رو انداختم روی پای ارباب.

 

نمیفهمیدم چی میگم.

 

همش التماسش می‌کردم.

 

مطمئن بودم کاری رو که بگه میکنه.

20 بازديد
یکشنبه 22 بهمن 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir