close
تبلیغات در اینترنت

پارت۲#ارباب_زاده

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 34
تعداد کل نظرات : 10
تعداد کل اعضا : 221
بازديد امروز : 55
بازديد ديروز : 68
ورودي گوگل امروز : 9
ورودي گوگل ديروز : 16
بازديد کل سايت : 11,010
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .

عنوان پاسخ بازديد توسط
سرنوشت متغییر/هانی 15 203 hani
تابوتِ دل 7 79 najafii8016
لطیفه 48 85 najafii8016
سر فصل عاشقی 20 69 tofan
دختره روانپریش 11 101 banafsh
هانی 0 5 mano_tanhayi
دروغ های مادرم 0 8 mano_tanhayi
یه روزِ نحـــــــس 2 24 elham
ماهم قاطی مرغا شدیم... 2 20 mano_tanhayi
فرشته ای در قلب شیطان 18 314 elham
iii 0 10 mano_tanhayi
سپیده 0 5 mano_tanhayi
دلارام‌ 0 7 mano_tanhayi
الهام کامیاب 0 6 mano_tanhayi
نازنین نجفی 0 10 mano_tanhayi
ولنتاین مبارک شعر عاشقانه 0 8 iii
نیوا 140 1654 iii
رمان «نیوا » 0 15 mano_tanhayi
ماجرای جالب یک چت 3 21 mano_tanhayi
نقد رمان سرنوشت متغییر | نویسنده hani 6 39 hani

#پارت_۲

#ارباب_زاده🖤

نویسنده:مــه بانو🌙

 

تقلا کردم انگشتام رو از زیر فشار خارج کنم اما فایده نداشت.

 

وسط گریه شروع کردم التماس کردن:

 

-ای...ارباب غلط کردم تو رو خدا ببخشید....

 

لگد محکی که حواله صورتم شد باعث شد خفه خون بگیرم.

 

گردنبند از دستم افتاد و از درد مچاله شدم تو خودم.

 

یه دفعه ارباب مهرداد خم شد و یقه لباسم رو گرفت.

 

با یه حرکت بلندم کرد و با اخم خیره شد به چشمام.

 

از ترس قلبم تند تند میزد.

 

نمیتونستم نگاه وحشتناکش رو تحمل کنم.

 

با صدایی که از خشم میلرزید گفت:

 

-موش کثیف حالا دیگه زدیدی میکنی اره؟

 

جوابی ندادم.

 

محکم تکونم داد و گفت:

 

-دِ چرا لال شدی؟

 

حس کردم مهره های کمرم جا به جا شد.

با هق هق گفتم:

 

-ا...ارباب بخدا من دزدی نکردم.

 

یه دفعه دست ارباب رفت بالا تا یه سیلی بکوبه تو صورتم.

 

از ترس چشام رو بستم.

 

ولی دستش تو هوا موند.

 

پوزخندی زد و پرتم کرد رو زمین.

 

-ارزش اینو نداری کتکت بزنم،فقط باید غذای سگ بشی،کاری که با همه خدمتکارای دزد و خیانتکار میکنیم.

 

از ترس بدنم لرزید و خودم رو انداختم روی پای ارباب.

 

نمیفهمیدم چی میگم.

 

همش التماسش می‌کردم.

 

مطمئن بودم کاری رو که بگه میکنه.

4 بازديد
یکشنبه 22 بهمن 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد