close
تبلیغات در اینترنت

رمان زیبای مغرور.

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 79
تعداد کل نظرات : 19
تعداد کل اعضا : 413
بازديد امروز : 53
بازديد ديروز : 93
ورودي گوگل امروز : 1
ورودي گوگل ديروز : 15
بازديد کل سايت : 5,837
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .


نام نویسنده:الهام کامیاب
نام رمان:زیبای مغرور
ژانر:عاشقانه،کل کلی

خلاصه:نمیدونه چی درانتظارشه وسرسختانه داره باروزگاربرای خوشبخت کردن خودش وخواهرش دست وپنجه نرم میکنه...سرنوشت طوری براش رقم زده که میتونه براش عالی وفوق العاده وهم زمان تلخ وناامیدکننده باشه...اتفاقی که براش پیش میاد میتونه ارزوی هردختری باشه اما برای اون.....نمیدونم...بهتره بریم بخونیم وازنزدیک بازندگیش اشنابشیم.
**************************
من ملورینم...ملورین راشد...دختری محکم وقوی...من کسی ام که ازدنیا هیچی ندیدم وهمه ی سهمم ازدنیا یه پدر مفنگی یه مادر ناتنی ویه خواهر ناتنی به اسم نفس که برام عین نفس میمونه...سختی که کشیدم ازنظر مالی وجسمی باعث شده محکم باشم ومستقل......تصمیم دارم پولامو جمع کنم وبانفس ازاین خراب شده بزنم بیرون ودرحال حاظرتوی شرکت معماری کارمیکنم...معماری خوندم اما ترم اول ودیگه نتونستم ادامه بدم والانم توی این شرکت کارم منشیه رئیس شرکت اقای مقدمه...روزا ساعت هفت میام وشبا شیش میرم خونه حقوقمم ماه۵۰۰تومنه که برام خیلی خوبه الان یک ساله که دارم اینجا کار میکنن و باهمه اشنا شدم وتقریباهمه دوسم دارن...تونستم مقدارپولی روجمع کنم اما بازهم نیازدارم وباید صبرکنم.
اوایل که اینجا بودم باپاشا پسر رئیس شرکت درگیری داشتم...منظورم ازدرگیری،تیکه انداختن وگیرهای الکیه پاشا به من بود که منم بدم میومد اخرسربه اقای مقدم گفتم وازاون موقع خیلی کم فقط وقت هایی که توی صورت یا تیپم تعغییر ایجاد میکنم فقط خیره نگاهم میکنه اما هیچی نمیگه.
توی این مدت تونستم یه گوشیه سامسونگ سیصدوپنجایی بخرم که نمونم توکارهام...
ریس وکارمندهای شرکت ازم راضی بودن ومنم خوشحال ازمحبوب بودنم میون همه سعی میکردم یکم ازاخلاق گندم بکاهم.
************
ساعت رونگاه کردم ساعت ده بود ومن هنوز شرکت بودم...یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم کارهای عقب مونده روزودتر انجام بدم...بالاخره بعد نیم ساعت تموم شد وسایلم روجمع کردم وبلند شدم تابرم به اقای مقدم خبربدم دارم میرم اخه اونم هنوز شرکت بود ونمیدونم چرا ناراحت وتوفکر بود...در اتاق روزدموبعد گفتن بیاتو دروبازکردم...
گفتم:سلام،خسته نباشید....راستش اومدم بگم همه ی کارهام روانجام دادم ودارم میرم شماکاری بامن ندارین؟؟
اقای مقدم عمیق نگاهم کردو گفت:بیا بشین میخوام باهات یکم حرف بزنم...خودمم میرسونمت.
یکم نگاهش کردم ودر اتاق روبستم ورفتم روبه روش روی مبل نشستم.
اقای مقدم خودش روکشید جلو ودست هاشو گذاشت روی پاهاش وگفت:تومیدونی که پاشا پسری بی خیال وخونسرد وشیطونیه...نمیدونم باید باهاش چیکارکنم چون هرچی باهاش حرف میزنم لج میکنه وکاراش روبدتر انجام میده.....میخوام توبهم بگی چیکار کنم بااین پسر...پاشا یه ازدواج ناموفق هم داشته ودلیل جدایی شونم بازبودن بیش ازحد پاشا بادختراست.
الانم ازت میخوام راهنماییم کنی چون میدونم وبه عاقل بودنت ایمان دارم ومیدونم وتوی این یه سال بهم ثابت شده حرف هات وکارهات درست وحساب شده است...میخوام بگی باید بایه هم چنین پسری چه کنم.
نگاهش کردم وگفتم:خوب راستش نمیدونم چی بگم...یعنی خودم رودرحدی نمی بینم که به شما بگم چیکارکنین.
اقای مقدم گفت:اصلا به این فکرنکن جلوی من نشستی توذهنت به این فک کن که اگه تو بودی چه طور باپاشا رفتار میکردی...یاببخشید دخترم که اینو میگم اگه زنش بودی چیکارمیکردی تا پاشا رومتحول کنی؟؟
اب دهنم روقورت دادم وسرم وانداختم پایین وگفتم:اگه من بودم درنقش ببخشید مادر خواهر یاپدرش خودم روبه جای اینکه یکی از هم خون هاش قراربدم،میشدم دوستش وباهاش راه میومدم یه جوری اعتمادش روبرای راحت شدن کارم جلب میکردم وکم کم ازاین راه منعش میکردم....یا اگه زنش بودم اول میشدم دوست بعد اعتمادش روبه دست میاوردم تا همه ی حرف هاش روبهم بزنه ومن ازهمه ی کارهاش باخبر شم ومحبت بی وقفه واگه دیدم نمیشه راه اخررو انتخاب میکنم...میشم مثله خودش من هم عین خودش شیطنت میکنم.
اقای مقدم بایکم تعجب گفت:یعنی خیانت میکنی؟؟
سریع سرم روبالا گرفتم وگفتم:نه نه...یه نمایش براش تا دوسه ماه اجرا میکنم تا بفهمه چقدر بده به کسی که محرمته وهم خونه اته خیانت کنی....چون مرد ها حتی روی گربه ی توخونه اشون هم تعصب دارن دوست ندارن کسی به جزخودشون نوازشش کنه.
اقای مقدم داشت بالبخند نگاهم میکرد...منم که هیچی حالی سرم نبود مثله بززل زدم بهش...اقای مقدم گفت:ببین دخترم من چندباری پیش پدرت رفتم وباهاش حرف زدم اما اون راضی نمیشه...
اخم کردم وگفتم:درباره ی چه موضوعی راضی نمیشه؟؟شما خونه ی ماروازکجابلدین؟
گفت:اون شبی که اون دوتاپسر مزاحمت شده بودن ومن رسیدم وتورو رسوندم خونه یادته؟؟بااخم سرتکون دادم که گفت:اون شب راه خونه اتون رو یادگرفتم....نمیخوام ناراحت شی ولی من حس میکنم تومیتونی پاشا روادم کنی واگه بشی همسرش وضعیتش خوب میشه.
خواستم ازجام بلندشم که گفت:حرفام هنوزتموم نشده

142 بازديد
سه شنبه 21 شهريور 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir