close
تبلیغات در اینترنت

دخترآشوب

کمي توضيح ...

نودهشتیا|98ia

خبرنامه سايت

آدرس ايميل خود را در فيلد زير وارد کنيد تا به محض آپديت شدن سايت خبردار شويد

آمار سايت
تعداد کل مطالب : 79
تعداد کل نظرات : 19
تعداد کل اعضا : 413
بازديد امروز : 66
بازديد ديروز : 93
ورودي گوگل امروز : 1
ورودي گوگل ديروز : 15
بازديد کل سايت : 5,850
کدهاي اختصاصي سايت
بايگاني


کليه ي کتابهاي چاپي و داراي حق کپي رايت از روي سايت حذف شده اند و فقط توضيحات ، خلاصه کتاب و عکس آنها تنها براي معرفي اثر باقي گذاشته شده است .

ناشرين و نويسندگان گرامي چنانچه کتابي از شما در سايت وجود دارد و از بودن آن ناراضي هستيد ، از طريق فرم تماس با ما ، ما را از وجود و حذف کتاب مطلع سازيد .


نام نویسنده:الهام کامیاب
ژانر:همه چی قاطیشه،عاشقانه،پلیسی،غمگین،طنز،اجتماعی
*******************
خلاصه:دختری ازجنس گل لطیف وحساس،شکننده وزودرنج،مغرور وسرتق...دختری که ازحسادت بهش زورمیگن ومیترسوننش...باعث میشن ازخونه اش فرارکنه ومسیرزندگیش کلا عوض شه...احساسش روبه بازی میگیرن ونابودش میکنن...اونوازیه دختر شادوعاقل به دختری سنگ دل ومغرورتبدیل میکنن...اون باعث میشه پانیذ دختر۱۹ساله ی حساس بشکنه ونابودشه...
داستان ازجایی شروع میشه که پانیذازخونه ی داییش فرارمیکنه که همین فرارباعث میشه مسیرزندگیش عوض شه.
************************
تندتند اشپزخونه روتمیزکردم که اگه سوگل یا ارشین اومدن نفهمن من بشقاب شکوندم.
+اخ...دستم لعنتی. بلندشدم وانگشتم روگرفتم زیرشیراب وبعد تندی ازیخچال یه چسب زخم برداشتم وزدم به دستم. دوباره مشغول شدم که صدایی گفت:چه غلطی کردی دختره ی دست وپاچلفتی؟
ترسیده به طرف صدابرگشتم سوگل بود. بدنم لمس شد امانزاشتم بفهمه ویاصدایی کمی لرزان گفتم:هواسم نبود وازدستم افتاد.سوگل به بشقابم نگاه کردو باعصبانیت اومدسمتم وبی هوا یکی محکم کوبید تودهنم.
بانفرت گفت:اون بشقاب یادگارمادرم بوداحمق.....حالابگوببینم ازعمد شکستی یاهواست نبوده...؟
بابغض گفتم:به قرانـــ.....یکی دیگه زدتودهنم وبلندگفت:دروغ نگودختره ی ه.ر.ز.ه
باهردودست هام محکم جلوی دهنم روگرفتم وچشم هام رو روی هم فشردم.لبم ازداخل میسوخت.سوگل یغه امروگرفت وگفت:میگم چرابشقاب روشکوندی....جواب منوبده.
یکی ازپشت سرما گفت:چه خبره سوگل؟ چرایغه ی پانیذ روگرفتی.
چشم هام خودکاربازشدن نگاهش کردم گرفته و بابغض میخواستم تنهاکسم توی این خونه ودنیا بفهمه بغض دارم ودلگیرم ازش...دایی حسام نگاهم کردوگفت:چیکارکردی دخترم...چرالبت خونیه.
بعد باپرخاش گفت:توزدیش سوگل. سوگل گفت:دختره ی اخمق زده بشقاب مادرم روشکونده.

5 بازديد
شنبه 01 مهر 1396

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :
نويسندگان سايت
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
Banner corner : site parandehgharib.ir